#کیارش_پارت_173

آریان - باوشه!
و با چشمای بسته رفت درو باز کرد
آریان - بله! طناز چنان جیغی زد که من و سیاوش نشستیم رو تخت، به آریان نگاه کردم خخخ بابا دختر مردم حق داره لخت فقط یه شورت عینکی پاش بود رفته درو باز کرده، آریان سریع درو بست و مثل این خاله زنکا زد تو صورتش و گفت :
آریان - وای خاک به سرم دیدی چی شد؟
من و سیاوش داشتیم ریز ریز میخندیدیم آریان سریع یه گرمکن و تی شرت مشکی پوشید و رفت دوباره درو باز کرد، در که باز شد که با دیدن لپای گل افتاده ی طناز من و سیاوش با صدای بلند خندیدیم!
آریان - مرض به چی میخندید؟
طوری با غیض این جمله رو گفت که من و سیاوش خفه خون گرفتیم!
آریان - کاری داشتید؟
طناز - آهان چیزه ترسا گفت بیام بهتون بگم برای ناهار بیاید سالن غذاخوری
آریان - خیلی ممنون که خبر دادید!
طناز - خواهش میکنم!
من و سیاوش ع لباسامون با هم ست بود آریانم سرتا پا مشکی با هم رفتیم سالن غذاخوری به جان خودم عین سلف دانشگاه بود کاوه که حالت نگاه من و آریان و سیاوش و دید خندید و گفت :
کاوه - حدس میزنم که شما سه تا دارید به چی فکر میکنید و واقعا هم سالن غذاخوری ویلای ما شبیه سلف دانشگاست آخه میدونید بعضی وقتا حدود پنجاه یا شصت نفر مهمون داریم دیگه واسه همینه سالن غذاخوری اینجوریه!
من و آریان و سیاوش - آهان چه جالب!
نشستیم رو سه تا صندلی کنار هم سه نوع غذا رو میز بود فسنجون که ازش متنفرم شامی کباب که آدمو سیر نمیکنه قرمه سبزی که قربونش برم تو غذاها تکه دست مو بردم جلو که ظرف قرمه سبزی رو بردارم که دوتا دست دیگه هم اومد طرفش نگاه کردم یکی دست سیاوش و یکی دست آریان بود
آریان و سیاوش - کیارش اول تو غذا بکش!

romangram.com | @romangram_com