#کیارش_پارت_151
آریان با لحن دلخوری گفت:
آریان - نه ندیدم!
- درضمن شما یکی تون بیست و شش سالشه یکی تونم بیست و چهار سالشه داره میره تو بیست و پنج سیاوش تازه امسال بیست و چهار سالش میشه و حتما بهش میگم که طرف شما نیاد حتی واسه سلام کردن واقعاکه!
آریان - تو این سفر رو من حساب نکن همون سیاوش جونت واست کافیه تو لیاقت نداری من دوستت باشم، تو یه پسر تنوع طلب و هوس بازی!
بهم برخورد و با لحن عصبی گفتم:
- آره خب هم خونم بیشتر به دردم میخوره!
و سریع سوار ماشین شدم و ماشین و روشن کردم و با سرعت هر چه تمام تر روندم سمت خونه ی عمو اینا، بعد از ده دقیقه رسیدم سیاوش ساک به دست دم در خونه بود صندوق و واسش زدم اونم ساک شو گذاشت و اومد سوار سوار شد!
سیاوش پرذوق گفت :
سیاوش - سلام داداش خوبی؟
لبخند زدم و گفتم:
- آره خوبم تو چطوری؟
سیاوش - الان که پیش توام خوبم ولی پیش ستاره افتضاحم!
خندیدم و هیچی نگفتم، واقعا راست میگه کسی که بخواد با ستاره هم صحبت بشه خدا باید بهش صبر ایوب بده تا جواب تیکه طعنه هایی که میندازه رو نده، خداوکیلی من از چی این دختر خوشم میومد فقط خدا میدونه! به ساعت نگاه کردم هفت و نیمه سریع حرکت کردم بین راه من و سیاوش از همه چی و هیچی حرف زدیم، سیاوش گفت مستقیم بریم رستوران سرراهی... اونجا یه صبحونه ی مشتی بزنیم منم که احساس گرسنگی میکردم گفتم باشه و با سرعتی که من داشتم بعد از یه ساعت رسیدیم ماشین و پارک کردم و من و سیاوش از ماشین پیاده شدیم آریان با طنین و طناز رسیده بودن و رو یه تخت نشسته بودن سیاوش خواست بره سمت شون که گفتم:
- کجا؟
سیاوش - خب برم سلام کنم مثلا دوست توئه ها!
- لازم نکرده دوستم بود دیگه نیست، پس نیازی نیست تو بهش سلام کنی!
romangram.com | @romangram_com