#خیس_مثل_باران_پارت_94
ساعت 11:45 بود که رسیدن شرکت..
غزل با قدمای بلند رفت سمت آسانسور مریم دنبالش...
سوار شدنو طبقه ی 20 رو زدن؛غزل به طرف منشی رفت
غزل:_ سلام
منشی سرشو آورد بالا و با ناز گفت:
__ سلام حتما با آقای کیانی کار دارید
_ بله هستن
__ دیروز غروب که من رفتم بودن اما هنوز نیمدن
_ من میرم تو اتاقشون
__ آقای کیانی خوششون نمیاد کسی بره تو اتاقشون حتی من که منشیه این شرکتم نمیرم خانوم
غزل با اخم گفت:_ من کسی نیستم
بی توجه به منشی راه افتاد به طرف اتاق سهیل صدای خنده سهیل از تو اتاق میومد؛ جا خورد و رو به مامانش گفت:
_ اینکه شرکته
بعد بدون اینکه منتظر جوابی از جانب مامانش باشه با لبخند عمیق درو باز کرد؛ اما باز شدن در همانا و افتادن غزل رو زانو هاش همانا....
چی داشت میدید؟ عشقش کسی که قسم میخورد جز اون به هیچ دختری نگاهم نمیکنه الان روبه روش با بالا تنه ی برهنه با یه دختر دیگه تو آغوش هم بودن....
خدایا عدالتت کجا رفته؟
کجاست آن سهیلی که با افتخار روی اسمش قسم میخورد...
سهیلی که الان با دیدن غزل رنگی به رویش نمانده و با قدم های سست به طرفش می آید،وقتی بی حالی غزل را دید
شروع کرد التماس کردن:
romangram.com | @romangram_com