#خیس_مثل_باران_پارت_76

نمیدانست با این بی رحمی ها و بی توجهی ها چه میکند با قلب دخترک ضریف تو بغلش، نمیدانست با این کارش چه به یاد دخترک میاورد، چشمای دخترک بسته شد و قطره های اشک از لا به لای موژه های بلندو فرش روی گونه هایش چکید، نمیخواست این هم آغوشی که از هر حلالی حلال تر بود را نمیخواست، از نظر او هم آغوشی بدون عشق کلا حرام است، برای او که حرام بود، درست بود که مرد مقابلش زیادی جذاب بود اما عاشق نبود و او عاشقی را میخواست نه جذابی را...

ترسید از اینکه به او دوباره تجاوز شود و این دفعه چیزی از او باقی نمیماند، این دفعه نه تنها به جسمش بلکه به روحش هم تجاوز میشد، گریه کردو گفت نه، هق زد و گفت نه، جیغ زدو گفت نه تا بالاخره دست های قوی مردش از دور کمرش باز شد، مردی که زیادی عصبی شده بود از کار های به ظاهر زنش، ابرو های کمانی اش را در هم کشیدو غرید :

—اه چرا داری گریه میکنی تو زن منی گیسو هرکاری بخوام میتونم باهات بکنم...





اون لحظه یادش رفته بود ک به گیسو تجاوز شده، اون لحظه خیلی چیز ها را یادش رفته بود،ـمردانگی را، عذاب وجدان را، آراد مغرور آن لحظه غرورش هم یادش رفته بود و طوری نگاهش میکرد که انگار از اون طلبکار...

نمیدانست چقدر گذشتو چه شد که بخودش اومد شاید هق هق گیسو بود که اورا به خودش آورد تازه یادش اومد که چیشده دلش به حالش و سوختو سره خودش داد زد:

خاک برسرت آراد ببین با دختره چیکار کردی ،احمق تو مثلا مردی، آوردیش از شره برادرش نجاتش بدی خودت براش شر شدی که مگه حالو روزش یادت رفته بود...

رفتش کنارش نشست دید داره میلرزه سریع بغلش کرد گونه هاشو بوسید گفت :

گریه نکن عزیزم من پیشتم دیگه کسی نمیتونه اذیتت کنه، اصلا من دیگه تو این اتاق نمیخوابم خوبه؟

گیسو همونجوری ک سرش رو سینه اراد بود و تک تک حسای خوب دنیا از این سینه ی ستپر و پهن به وجودش سرازیر میشد کم کم با لبخندی که خود به خود رو لب هایش جا انداخته بود خوابش برد ...آراد خواست بلند شه بره تو اتاق بغلی که با دیدن سره گیسو که حسابی به سینه اش چسبیده دلش نیومد بیدارش کنه واسه همین کنارش خابید نمیدانست چرا این دختر انقدر برایش مهم است، از آراد تهرانی این چیز ها زیاد از حد بعید بود..

صبح شد تقریبا ساعت 10بود که مامان و بابای اراد با فک و فامیلا همگی ریختن تو ویلا صبحانه واسه عروس و داماد

به ظاهر خوشبخت آماده کردند،خوشبخت اماده کردن...

آراد از سر و صداهای بیرون دستگیرش شده بود که الان چه خبره؟ اما دلش نمیامد گیسو کمندش را از خواب ناز بیدار کند، یک ساعتیست که نشسته و به صورت مهتابی همسرش خیره شد، که کم کم از لا به لای چتر موژه های دخترک چمن زاری وحشی نمایان شد، گیسو از نگاه خیره ی آراد جا خوردو صاف نشست و همینطور که هول شده به موهایش دست میکشید تا مرتبش کند سلام کرد...

آراد که به جلد همان آراد تهرانی مغرور برگشته بود، به تکان دادن سرش اکتفا کردو گفت:—بریم بیرون مامان اینا اومدن..

سریع اماده شدن رفتند به پذیرایی خوش امد گفتن و بعد ازخوردن صبحانه رفتن تو حیاط ویلا دور هم نشستن و قهوه خوردن ولی ناراحتی چهره معصوم گیسو نظر الهام خانومو بخودش جلب کرد

الهام خانوم:--گیسو جان بیا بریم داخل یکار کوچولو باهات داشتم

گیسو:چشم مادرجون

دست تو دست باهم به داخل ویلا رفتند،به محضه داخل شدن روی کاناپه سفید رنگ کنار پنجره که الهام خانوم لب باز کر:

romangram.com | @romangram_com