#خیس_مثل_باران_پارت_74

عکاس:_ انگار این ژستی که دادم خیلی عالی بود؛ چون حسابی دامادو تحت تاثیر گذاشت؛ راستشو بگو داشت تو گوشت قربون صدقت میرفت،

گیسو با پوزخند گفت:_ آره اونم چه قربون صدقه ای

************

گیسو دیگه از بقیه ی مجلس چیزی نفهمید فقط به اصرار نازی و غزل چند باری رقصید و یه بارم با اراد رقصید که انقدر فکرش مشغول بود نفهمید چجوری میرقصه؛ شامم با کلی ادا اطوار فیلم بردار خوردنو راه افتادن سمته خونشون؛تمام طول راه که ماشین ها برایشان بوق بوق میکردندو چند باری عرفان جلوی راهشان را گرفتو حسابی برایشان نمایش رقص اجرا کرد،فکر گیسو هول حرف آخر مرد اخموی کنارش میچرخید و فکر آراد هول چمن زار وحشی چشم های زنش، جلوی در خونه الهام و شهاب از گیسو خواستن که پسرشونو خوشبخت کنه و گیسو با لبخند مصنوعی حرف آن ها تأیید کرد، در حقیقت از این ناراحت بود که چرا کسی این حرف را به آراد نزده بود؟مگر کسی هم داشت که سفارش عروسش را به داماز اخمو و بداخلاق امشب بکند؟چه کسی از داماد قول خوشبختی گرفت؟ هیچ کس...

شهاب:_ دخترم دلم میخواد منو الهامو مثله پدرو مادرت بدونی از این به بعد باید به من بگی بابا به الهامم بگی مامان...

گیسو باز هم خندید، باز هم ظاهرا خندید، اما کسی نمیدانست این اشک هایی که در چشمش جمع شده از شوق نیست....باهمان ظاهر خنده رو گفت:

_ چشم پدر جون

همین هم کافی بود، تا اینجایش هم زیادی برای خانواده ی به ظاهر شوهرش سنگ تمام گذاشته بود...

شهاب و الهام با محبت هر دوشونو بغل کردنو رفتن؛ بقیه هم براشون آرزوی خوشبختی کردن؛ بماند که گیسو چقدر تو بغل نازی وغزل گریه کرد اما بالاخره همه رفتنو مراسم تموم شد و باید هم تمام میشد این مراسم به ظاهر شاد عروسی، باید هم پا به خانه ای میگذاشت که هیچ از قوانینش نمیدانست...

**********

آراد دره بزرگو قهوه ای سوخته خونه ی ویلاییشو باز کرد و وارد شدند؛ چه میدید گیسویی که تا به حال از خانه ی صد متری آن هم به زور بیشتر ندیده بود؟قسم میخورد که یکی از مجسمه هایش برای خرید خانه ی نقلیشان کافی بود،یکی از همان مجسمه های بلند و بزرگ سیاه رنگ زنی برهنه.....

یه ویلایه خیلی شیکو بزرگ با یه عالمه عکس از آراد رو دیوارا؛ به راستی این پسر چیزی از اعتماد به نفس فراتر نبود با این عکس های روی دیوار؟نکند خانه اش را با سالن نمایش اشتباه گرفته؟

از یکی از عکساش خیلی خوشش اومد رفت جلوش وایسادو نگاهش کرد:

تو اون عکس آراد با یه شلوار سفیدو عرق گیره سفید تکیشو داده بود به یه صندلی یه دستشو گرفته بود به کمربندش؛ بدنه برنزش تو اون لباسای سفید فوق العاده شده بود

آراد:_ چرا عکس بیا خودمو نگاه کن

این صدای بم شده ی آراد بود که درست از پشت سرش آمد، صدایی که امشب زیادی ترسناک میزد، دست های کوچکو سفیدش را روی قلبش گذاشت با ته مانده ی صدایی که از حنجره اش خالی میشد گفت:

_من خیلی خستم میرم بخوابم

اما همین که اومد رد شه احساس کرد، مچ کوچکو باریک دستش اسیر زنجیری قطور شده، زنجیری که آزادی از آن اصلا ممکن نیست، سرش را به سمته او برگرداند، نگاهش روی شکم عضلانی مردش بود که میخواست دکمه های لباسش را بشکافد،دست آراد زیر چونه اش قرار گرفت و مجبورش کرد در آن چشم های آبی که امشب بی شباهت به چشم های گرگ نبود نگاه کند، چشم های آبی کمرنگش را که امشب کم رنگ تر هم شدع بود ریز کردو گفت:

آراد:_ تا 5 دقیقه دیگ منتظرت میمونم که لباساتو عوض کنی و بیام

romangram.com | @romangram_com