#خیس_مثل_باران_پارت_371


سرعت قدم هام رو بیشتر کردم.....

نمی خواستم باهاش رو به رو بشم.....

اون هم الان.....

حالم اصلا خوب نبود......

دستم از پشت،توسط آراد به عقب کشیده شد....

سرم رو به طرف دیگه ای بردم تا با آراد چشم تو چشم نشم....

و در همون حال،سعی می کردم بازوم رو از بین دست قدرتمندش خارج کنم...

ولی مگه می شد؟.....

آراد در حالی که از خشم،قرمز شده بود و سعی داشت عصبانیت خودش رو مهار کنه تا حرفی نزنه و یا آسیبی به من و بچه ام نرسونه،بازوم رو آروم اما با حرص چند بار تکون داد.....

با صدایی که سعی در کنترلش داشت تا بالا نره،خطاب به من ترسناک گفت:.....

آراد:این کارهات برای چیه دختر؟.....مگه عقلت رو از دست دادی؟....این کار ها چیه؟.....چه مرگت شده؟....هااااان؟.....

با فریادی که سرم کشید،تنم به لرزه افتاد و ناخودآگاه بغضم شکست....

هق زدم....

آه لعنتی...

لعنت به من.....

چرا نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم؟.....

چرا؟....چرا؟.....

رنگ نگاه آراد عوض شد و محکم در آغوشم گرفت......


romangram.com | @romangram_com