#خیس_مثل_باران_پارت_370

وسایل رو جمع کرد...

من رو در ماشین نشوند و کمربندم رو بست....

کنارم نشست وکیارشو با صدای بلند صدا کرد، کیارشی که عجیب این روزها سرگرمه تلفنشه...

با شنیدن صدای آراد بدو بدو اومد سوار شدو گفت:—بریم

آراد مشکوک نگاهش کردو گفت:--این روزا خیلی مشکوک میزنی اگه خبریه بگو مام بدونیم...

کیارش هول شده گفت:--نه نه...

ولی بعد با خنده ی شیطونی گفت:- اخه دیدم سرتون گرمه بخاطر همین گفتم تنهاتون بزارم...

جیغی زدمو گفتم:-- کیارش بیشورررر...

آراد استارت زدو گفت:--خوب کاری کردی..

تو طول راه همش به این فکر میکردم که معصومه چرا وقتی فهمید من زن آرادم وا رفته نگاهم کرد، چرا چشماش لبریز از اشک شد و چرا و چرا و در اخر به این نتیجه رسیدم...

معصومه عاشق مرد من بود...

مردی که به هیچ کس نمیدمش...

معصومه اشتباه کرده بود که عاشقه مردی شده بود که همیشه حلقه دستش بود.....





آراد با عجله و دستپاچه با بابا شهاب ومامان خداحافظی کرد و به سمت لیندا رفت تا ازش خدافظی کنه

نگاهم رو از اون دو نفر گرفتم لیندا به ظاهر متعجب،اما با لبخند محوی خیره به من بود....

صدای قدم های تند،بلند و محکم آراد رو شنیدم...

به دنبالم می اومد.....

romangram.com | @romangram_com