#خیس_مثل_باران_پارت_358
—خدا لعنتم کنه...
با صدای بی رمقم گفتم:
—ااااا آراد این چه حرفیه یه حالت تهوع ساده بود، امروز زیاد پر خوری کردم...
تو طول راه چند نفری ازمون حالمو پرسیدن کہ آراد خیال همرو راحت کرد و در حالی که منو تو بغلش گرفته بود راهشو به سمت ویلا کج کردو گفت:
—باید بریم بیمارستان...
با ناراحتی گفتم:- آراد خواهش میکنم من که چیزیم نیست..
—هیشششش خانومم ساکت باش بریم دکتر تا خیال من راحت شه..
و به دنبال این حرف بی توجه به دستو پا زدنام، دره سمته شاگردو باز کردو انگار که شئ با ارزشی تو دستشه آروم رو صندلی خوابوندم و بعد از بوسیدن پیشونیم خودشم سوار شد...
تو طول راه همش نگاه نگرانشو رو خودم حس میکردم که کلافه شدم و گفتم:
—آراد جان به خدا خوبم...
پاشو رو پدال گاز فشرد سرعتشو بیشتر کرد و گفت:
—تا دکتر تایید نکنه من خیالم راحت نمیشه...
پوفی کردمو گفتم:
—حداقل یه آهنگ بزار...
تو یه حرکت سرمو محکم و خشن بین بازوش فشردو گفت:
— دختر ساکت باش، بزار رانندگیمو کنم...
لال شدم، نه با حرفشو تحکمش بلکه با گرمای آغوشش،
بلکه با بوی عطرش..
با خشونت ذاتیش...
romangram.com | @romangram_com