#خیس_مثل_باران_پارت_308

—میشه پیشم بمونی...

چشمکی نثارم کردو گفت:—چرا که نه

************★***************★

دراز کشیده بودم رو تخت و به مرد چشم دریاییم نگاه میکردم....

با لذت....

با عشق...ـ

با هیجان....

با غم.....

با ترس....

همه ی اینها تو ی نگاهم نهفته بود؛ با نگاهم میخواستم همه چیزو ثابت کنم...

خدایا من با تموم وجود عاشقشم؛ عاشق این مردی که الان با یه حوله دور کمرش جلوم وایساده و سعی داره با حوله ی کوچیک تری موهای طلایی و پر پشتشو خشک کنه...

وقتی نگاه خیرمو میبینه میگه:

--درد که نداری؟

سرمو به معنی آره تکون میدم که چشماشو گرد میکنه و میگه:-آره؟

دوباره سرمو تکون میدم؛ دراز میکشه بغلم؛ دستشو دراز میکنه منو محکمو خشن تو آغوش میگیره و میگه:

--پس چرا نگفتی دردت اومد؟

با خجالت نگاهش کردم که دماغمو کشیدو گفت:

-زبون مثله مارتو موش خورده؟

دهنمو باز کردمو زبونمو نشون دادم که خندیدو گفت:

romangram.com | @romangram_com