#خیس_مثل_باران_پارت_276

__یه روزی میفهمی چقدر بی گناه بودم...

دیگه بهش نگاه نمیکنمو بدو بدو به سمته در میرم؛

از راهروی باریکو طولانی تاریکی که جلوی رومه میگذرم؛ از پله ها بالا میرمو با دیدن ویلایی که توشم دهنم از تعجب باز میمونه...

اینجا ویلای شماله...افکارمو پس میزنمو با سرعت از ویلا خارج میشم؛ میترسم که جلومو بگیره از همه چیز میترسم...

الان فقط به یه چیز فکر میکنم اونم دیدن عرفانه؛ اینکه بیارمش اینجا که حقیقتو براش بگه...

اما همین که پامو تو حیاط سوتو کور میزارم؛ از تاریکیش میترسم...

دارم کجا میرم؟ مگه آرزوم نبود زنده باشه؟ مگه حاضر نبودم کلفتش شم ولی زنده باشه؟

نه نه من بدون آراد نمیتونم؛ اگه نبخشتم چی؟ اگه با اینکارم مطمئن بشه چی؟؟؟؟

عقب گرد میکنمو با همون سرعت میرم داخل ویلا؛ آرادو میبینم که با پلاستیکای خرید با اخم غلیظ روی پیشونیش داره از پله های زیر زمین بالا میاد...

وقتی منو میبینه پوزخندی میزنه و میگه:

__ چیشد پس داشتی میرفتی...

سرمو میندازم پایینو میگم:

__جای زن پیش شوهرشه...

بی اهمیت به من میره طبقه ی بالا؛ خیالم راحت میشه که حداقل از این به بعد آقتابو میبینم...

حداقل میتونم روزو شبو تشخیص بدم میتونم خیلی کارا بکنم که اون پایین نکردم..

*****************************

میرم تو اتاقشو بهش نگاه میکنم؛ خوابیده...

حتی تو خوابم اخمه غلیظش رو پیشونیشه...

پاهاشو رو هم انداخته و دستاشو باز انداخته دورش...

romangram.com | @romangram_com