#خیس_مثل_باران_پارت_275


به این فکر میکنم که چقدر بی حوصله شدم تو این 4 روز؛ به این فکر میکنم که کی و چطوری باورش میشه من بی گناهم....

به این فکر میکنم که الان کجام؛ این اتاق نحس برای کدوم خونه ی نحسه....

با شکو نا امید به سمته در میرم و همین که دستم میره سمته دستگیرش در خود به خود باز میشه و آراد با یه بغل خرید وارد میشه....

همین که دست خشک شدمو رو هوا میبینه اخم میکنه و میگه:





_ کجا به سلامتی...

از اینکه دوباره کتک بخورم میترسم؛ از اینکه دوباره شکنجم کنه میترسم و با تته پته میگم:

__نگرا.نننتتت بو....دم

یه جوری نگام میکنه یعنی خر خودتی و به سمت آشپز خونه میره؛ حتی دره اتاقم نمیبنده شاید براش مهم نیست که برم یا بمونم...

میخوام امتحان کنم ببینم بودو نبودم براش مهمه یا نه؛ پامو از در میزارم بیرون که صداشو میشنوم:

__اگه رفتی دیگه برنگرد...

برمیگردم نگاهش میکنم؛ نگاهش رو دیواره رو به روشه اما از لوزه ی گردنش که بالا و پایین میشه تشخیص میدم که بغض کرده...

ولی باید برم؛ باید برمو با مدرک برگردم؛ با مدرک بی گناهی....

با قدمای تند میرم پیشش و با یه حرکت خودمو میندازم تو بغلش؛ انقد محکم بغلش میکنم که برای چند وقت دوری کافی باشه...

انقد عمیق بو میکشم که بوی سیگارو ادکلن و بوی تنش تو ریه هام بمونه...

اما دستای اون ثابت افتاده کنار پاشو حتی قصد بغل کردنمم نداره...

دلم میگیره اما به روی خودم نمیارم و با چشمای اشکی میگم:


romangram.com | @romangram_com