#خیس_مثل_باران_پارت_253
یکمی دیگه دور میزنیم و بعد راه میوفتیم به سمت خونه....
**************
دوروز همینجوری گذشت؛ تو این دو روز هر روز 4 تایی از خونه بیرون میرفتیمو مثلا از روستا عکس برداری میکردیم...
تو اتاق نشستم و دارم فکر میکنم میدونم اراد الان از اتاق میاد بیرون برای خوردن عصرونه؛
در اتاق و نصفه گذاشتم و زل زدم به بیرون...
حتی یه لحظه دید زدنشم غنیمته...
عرفانم تازه از حموم بیرون اومده و با پرویی تمام با بالا تنه برهنه و یه حوله ی کوچیک دوره کمرش داره زیرزیرکی منو نگا میکنه؛ نمیدونم تو اون فکره کثیفش چی میگذره برامم مهم نیست که بدونم؛ پس سعی میکنم به اینکه لباس تنش نیست توجه نکنم چون میدونم آراد حتی اگه تو اتاقم نگاه کنه این خوکه کثیفو نمیبینه...
صدای در اومد خودمو آماده میکنم برای دیدن عشقم که نفهمیدم چی شد؛ که بلند شدم؛ محکم کوبیده شدم به دیوارو یه نفر منو بوسید چنان وحشیانه منو اسیر آغوشش کرد که حتی یه میلی مترم نتونستم تکون بخورم داشتم خفه میشدم؛ تا به خودم اومدم دیر شده بود جون آراد نا باور زل زده بود بهمو حتی تکونم نمیخورد...
بعد از چند ثانیه که برام یه عمر گذشت دستشو محکم به سرشو گرفتو از جلوی چشمای نگرانم دور شد...
رومو میکنم سمته عرفان چنان با خشم نگاهش میکنم که یه قدم به عقب بر میداره...
با تمام قدرتم تمام بغضی که سعی دارم تو گلوم خفش کنم؛ تمام نفرتم سیلی به صورتش میزنم که صورتش به سمته راست متمایل میشه...
با تمام وجود جیغ میزنم:
__آشغال عوضی تو چیکار کردی...
با صدای داد من در به شدت باز میشه و سارا و فرزاد سراسیمه وارد اتاق میشن...
فرزاد با دیدن عرفان که به جز حوله هیچی تنش نیست؛ اخمی میکنه و میگه:
__ عرفان به خودت بیا چرا نمیفهمی کجایی و چیکار داری میکنی...
به حرفاش توجهی نمیکنم؛ زانو هام خم میشه؛ این دیگه از توانم خارجه دیگه نمیتونم تحمل کنم.....
چجوری تونست اینکارو باهام بکنه؛ اشکام بی مهابا روی صورتم میریزه؛ هر چی میریزه؛ بغض تو گلوم بیشتر میشه..
romangram.com | @romangram_com