#خیس_مثل_باران_پارت_252
_من میرم بیرون حاضر شدی صدام کن...
این سارا ام این روزا عجیب خوشحاله ها؛ خوب شد این سفر جور شدو من بانی خیر شدم وگرنه این دوتا جوون میترشیدن..
حاضر میشمو میرم پایین همه خوابن انگاری....خونه خیلی خلوته...بیخیال شونه ای بالا میندازم و
میرم تو ماشین عرفان و فرزاد جلو نشستن تو دلم صد بار میگم:__خدارشکر حداقل پیش عرفان نشستم
در عقبو باز میکنم سوار میشمو با صدایی که تنش خیلی پایینه میگم:_سلام .
همه جواب سلامم و میدن....
تو سکوت داریم راه پر پیچ و خم و سرسبز روستارو میگذرونیم که فرزاد میگه:« وضع اراد زیاد وخیم نیست...
با هیجان میگم :_ واقعا؟
فرزاد به اخمای در هم عرفان نگاهی میکنه؛ سری به نشونه ی تاسف تکون میده و میگه:
__آره؛ چون هر وقت زیاد به تو یا عرفان نگاه میکنه عکس العمل نشون میده؛ من مطمئنم خیلی زود همه جیز یادش میاد؛ اگر یادت باشه روز اولم که منو دید براش آشنا به نظر میرسیدم....
برام اصلا مهم نیست که عرفان چجوری اخم میکنه و دستاش مشت میشه این جمله ها برای من بهترین جمله های دنیاست.....
ولی باید هر جور شده حالشو بگیرم؛ از تو آینه بهش نگاه میکنم و میگم:_ انگار زیاد خوشحال نشدی؟
یه نگاهی کوتاه بهم میکنه و پوذخند میزنه
رد نگاهم و ازش میگیرم؛ حتی اونقدر ارزش نداره که بخوام نگاهش کنم؛ کسی که به برادرش خیانت میکنه از هر آدمی شیطان تره....
رو میکنم به فرزاد ومیگم:_
فرزاد چند بار که آراد داشت نگاهم میکرد دستشو گرفت به سرش یعنی چیزی یادش میاد؟؟؟
به نشونه ی مثبت سرشو تکون میده و میگه:
__دقیقا حتی اولین دیدارتونم یه خاطره یادش اومد اگه یادت باشه اسمه دریا آورد....
با شوقو ذوق میگم:_ خدا کنه
romangram.com | @romangram_com