#خیس_مثل_باران_پارت_196

الانم......

با نگرانی نگاهش کردمو گفتم:_ الانم چی؟

با ناراحتی سرشو انداخت پایینو گفت:_ دکتر معاینش کردو گفت مشکلش روحیه و باید روانشناس معاینش کنه....

خیلی ناراحت شدم تو این مدت کوتاه این دختره خوشگل که فهمیدم قراره زن داداشم شه عجیب برام دوست داشتنی شده بود....

کیارش ادامه داد:_ الانم نیم ساعته که آقای تهرانی و خانومش رفتن دنبال روانشناس...

بازم جوابی ندادم که گفت:_ گیسووییییی

نگاهش کردم؛ ادامه داد:__ من الان دو هفتس که اینجامو زندگیم شده اینجا موندن؛ دیگه خجالت میکشم بیشتر از این بمونم؛ تو نمیخوای برگردی خونه؟؟؟

شونه هامو بالا انداختمو گفتم:_ چرا!!!! اما نه خونه ی تو...

با تعجب نگام کردو گفت:_ پس کجا؟؟؟

__ خونه ی خودم...

از صدای دادش از جا پریدم؛ __چیییییییییییییییی؟؟؟؟

انقدر بی حوصله و بی حال بودم که تحمل نداشتم کسی بهم حرف بزنه واسه همین داد زدم:__ هوووووییی سره من داد نزنا؛ برو از اتاقم بیرون....

خواست حرف بزنه که زدم تخت سینشو جیغ کشیدم:__ بروووووووووو..

تو آینه ی قدی نگاهی به خودم انداختم؛ سر تا پا مشکی؛ صورت رنگ پریده و چشمایی که سبزه روشنش به سفید میزد؛موهامو خیلی ساده بالای سرم بسته بودمو شال مشکی نخی انداخته بودم؛ همه بهم میگفتن نسبت به گذشته خیلی لاغر شدم؛ اما من که راضی بودم...از آینه دل کندمو به سمت نشیمن رفتم....

امشب قرار بود دکتر فرزاد معینی بیادو الی رو ببینه؛ همه میگفتن با اینکه جوونه دکتر قابلیه و آقا شهاب اصرار داشت که منم حضور داشته باشم...

منم میخواستم بعد از رفتن دکتر معینی به آقا شهاب بگم که تصمیمم چیه؛ میخوام برم خونه ی شوهرم....

وارد نشیمن شدمو دیدم همه ی کسایی که فقط دو هفته و یه روزه میشناسمشون؛ رو اولین کاناپه نشستم؛ دقیقا رو به روم عرفان بود که از وقتی دیدمش کوچیک ترین لبخندی واسه دلخوشیم که شده نزده؛ بغلیش الی کوچولو که الان رنگی به روش نیست؛ بغلی سهیله؛ کسی که از قضا بهترین دوست آراد بوده و خودم چندین بار شاهد اشکاش بودم؛ بغلی غزل دوست خوبو نازم که با نگرانی نگاهم میکنه؛ کاناپه تک نفری کنار دستم آقا شهاب نشسته که سرش پایینه و موهای سفید شده کنار شقیقش عجیب تو چشم میزنه؛ کاناپه دو نفره دست چپم؛ کیارشو خواهرم؛ بغل دست عرفانم الهام جون نشسته و داره با بغض نگام میکنه.....

سکوت عجیبی بود؛ از این سکوت کلافه شده بودم از نگاهای سنگین همه داشتم کم میاوردم؛ هر طرفو نگاه میکردم همه با چشمای اشکی نگام میکردن؛ اما بد تر از همه نگاه عرفان بود؛ نگاهی که خیلی برام غریبه بودو نمیتونستم بفهمم توش چیه؟؟؟

خواستم جوو یه کم عوض کنم؛ خواستم یه کم از بابت خودم خیالشونو راحت کنمو جوو عوض کنم؛ به خدا قسم فقط تنها قصدم همین بود؛ به خدا که میخواستم لبخندشونو ببینم اما......

romangram.com | @romangram_com