#خیس_مثل_باران_پارت_195
آراد؛ مبهم ترین اسمه زندگیم!! آرادی که حتی نمیدونم چه شکلیه؛ نمیخوامم بدونم....
توی این مدت چیزه زیادی از خودم نفهمیدم؛ فقط میدونم شوهر داشتم و به گفته ی همه همدیگرو خیلی دوس داشتیم؛ تو تصادف از دستش دادمو جنازش به دست گرگا نابود شده؛ و من الان یه زن بیوم....!!!
پوزخندی نشست روی لبم؛ دکتر میگفت من یه فراموشی کوتاه مدت گرفتمو خیلی زود همه چی یادم میاد! خب خداروشکر حداقل از این سردرگمی خلاص میشم......
تو این 2 هفته فهمیدم تنها کسو کارم یه برادرو خواهره و دو تا دوست به اسمه غزل و نازی که از قضا خیلیم بهشون وابسته بودم؛ و البته یه خانواده شوهر که تو این دو هفته میزبان من بودن......
تو همین دو هفته به همشون علاقه پیدا کردمو همشونو دوس دارم؛ اما عرفان برادر شوهرم؛ هر بار که منو میبینه جدا از غم داداشش یه غمه دیگه ای هم تو چشمای خوشگلشه که من نمیدونم چیه؟ با یه حسرتی به من زل میزنه که نگو...
تنها چیزی که برام بعد از این شکه بزرگ مهمه درسمه؛ اولش آقا شهاب که فهمیدم پدر شوهرمه مخالفت میکرد؛ میگفت تو امانت آرادی و دلم نمیخواد صدمه ببینی سال دیگ؛ اما من....
انقدر پافشاری کردمو آخر سر تونستم با تحدید اینکه" اگه من نرم مدرسه از اینجا میرم "راضیش کردم؛ اونم از دکتر پرسیدو دکتر گفت مدرسه رفتن من مشکلی نداره؛
از امروزم تصمیم گرفتم شروع کنم به درس خوندن برای امتحان کنکور؛ کنکور تو مرداد بودو من فقط 4 ماه وقت داشتم...
همین!!!! تنها هدفو تصمیم من تو زندگی؛ تنها لذتم درس خوندنه؛ حتی به آرادی که همه میگن عشقم بوده حسی ندارمو از مردنش؛ فقط به عنوان یه انسان متاسفم......
شاید این کاره خدا بوده که من فراموش کنمو نشناسم کسیو که زندگیم بوده و الان نیست از پیش هممون رفته و با رفتنش؛ کمره خیلیا شکسته شد؛ آقا شهاب؛ عرفان؛ سهیل پسر عمش؛ از رفتنه آراد دآغون شدنو تاره موهای سفیدشون قشنگ قابل رویته....
الی و الهام جون؛هنوزم بعده 14 روز هر روز غش میکننو وقتی به هوش میان انقدر گریه میکنن که دوباره به خواب میرن....
تنها کسی که از اون همه ناراحتیش به خاطر شوهرم تعجب میکنم؛ لینداس؛ دختر عموی آراد....
تو این چند وقته از درد نبود آراد انقدر حالش بد بوده که الان تو بیمارستان بستریه....
تو افکار خودم غرق بودم که صدای در اومد و پشت سرش صدای کیارش برادرم:
__ گیسویی خواهر کوچولووووو بیام تو....
_ بیا
اومد تو اتاقو از دیدن داداش خوشتیپم لبخند پتو پهنی زدم اونم با مهربونی اومد و بغلم کرد؛ خودمو تو بغلش جا کردمو گفتم:__ الی بهتره؟
پوفی کشیدو گفت:_ نه بابا همونطوریه تا الان پیشش بودم هر چی سعی میکنم راضیش کنم نمیشه؛ امروز انقدر جیغ زدو خودشو زد که از حال رفت...
romangram.com | @romangram_com