#خیس_مثل_باران_پارت_185


کیارش که دید همه دارن نگام میکنن اومد زیر بازومو گرفتو منو برد تو اتاق مدیر که همون سامان بود و برادرم چه میدونست از اینکه تو آغوششم دارم نهایت لذتو میبرم؛ تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم تازه فهمیدم بدون اون حس میکنم تنها ترینم و هیچ تکیه گاهی ندارم....





* منو رو صندلی گذاشتو با دستاش صورتمو قاب گرفت با انگشت شصتش سعی داشت اشکامو پاک کنه سامان با دهن باز زل زده بود به من که کیارش داد زد

:_ د لعنتی برو یه لیوان آب بیار

سامان به سرعت از تو یخچال کوچیک اتاقش بهم یه آب معدنی داد که همرو یه نفس سر کشیدم و تازه تونستم نفس تازه کنم چند تا نفس عمیق کشیدم؛ میخواستم از هوایی که کیارش توش نفس میکشه نفس بکشم عمیقو طولانی....سامان نگاه نگرانی بهم انداختو از اتاق بیرون رفت

یه کم که حالم جا اومد گفت:_ بهتری

لبخنده مصنوعی زدمو گفتم:_ آره خوبم

نا مطمئن بهم نگاه کرد انگار میتونست از تو چشمام بخونه که خوب نیستم؛ با انگشتای دستم بازی کردمو گفتم:

_ میشه یه چیزی بگم؟

نگام کرد یعنی بگو؛ با اینکه خیلی واهمه داشتم از گفتنش با اینکه میترسیدم همین الان پرتم کنه بیرون ولی گفتم

_ میشه بغلم کنی

و همین حرفم کافی بود که کله وجودم گرم بشه، نه از گرمای تنش بلکه از آرامش آغوشش شونه هایی که مطمئنم برای من مثله کوه میمونه؛ اونم با تموم وجودش منو بغل کرده بودو محکم رو کمرم دست میکشید؛

یه کم که از هم سیراب شدیم نشست رو صندلیو منو هم رو پاش نشوند و در حالی که آروم نوازشم میکرد گفت:__ چرا زدت؟

_ ولش کن مهم نیست مهم اینه تو پیشمی

محکم فشارم دادو گفت:_ بگوووو

_سره بحثای بی مورد

منو از خودش جدا کرد دو تا بازومو تو دستش گرفتو تکون محکمی داد و گفت:__ بگو زود باش همه چیزو برام بگو ...


romangram.com | @romangram_com