#خیس_مثل_باران_پارت_184
جلوی دره رستوران از تاکسی پیاده شدمو نگاهی به تابلوی بزرگش کردم حالا فهمیده بودم این رستوران ماله سامانه و این ترسمو چند برابر میکرد؛ انقدر از اینکه آراد بفهمه اینجام میترسیدم که حتی خوشحالی دیدن کیارش این ترسو از بین نمیبرد؛ با قدمای لرزون دره شیشه ای هول دادمو رفتم تو؛ گارسون با دیدنم خوش آمد گفت و منم سرمو تکون دادم با چشم دنباله کیارش گشتم....
ته رستواران؛ دقیقا دنج ترین جای رستوران کنار پنجره نشسته بودو هنوز متوجه من نشده بود....
چقدر خوشگل شده عجب تیپی زده؛ کیارش از این کارا نمیکرد؛ اونم متوجه من شدو با دیدنم چشماشو ریز کرد؛ انگار باورش نمیشد این منم و میخواست مطمئن بشه؛ از جاش بلند شد و دست به سینه منو نگاه کرد همینطور که داشتم میرفتم سمتشو لبخند رو لبم بود آنالیزش کردم:
__ قد بلند چهار شونه بدنه خوش فرم که با پیرهن آبی آسمونی و شلوار جین یخی خوش هیکلیشو بیشتر تو چشم گذاشته بود، تیم برلند قهوه ای سوختم تیپشو کامل کرده بود؛ موهای قهوه ای سوختشو بالایی زده بودو با اون چشمای وحشی سبز لجنی به من زل زده بود....
از نگاهش میترسیدم خیلی؛ این نگاه خیلی حرفا برای گفتن داشت این نگاه قدمای منو سست میکرد؛ این نگاه یعنی من ازت متنفرم؛ یعنی تو اون دختری نیستی که من بزرگش کردم؛ یعنی.......
افکارمو پس زدمو بهش سلام کردم...
اونم سلامی کرد که من اصلا صداشو نشنیدم فقط حرکت لب هاشو دیدم نشستم پشت میزو اونم همین کارو کرد...
تا اومدن گارسون و سفارش گرفتن فقط به هم نگاه کردیم انگار میخواستیم با نگاهامون بهم بفهمونیم چقدر دلتنگه همیم با نگاهمون از هم گله میکردیم و چشمای کیارش یه دنیا حرف داشت....
بعد از رفتن گارسون کیارش یه تای ابروشو داد بالا و با لحن فوق العاده مسخره ای گفت:
__ خب خانوم تهرانی؛ زندگی چطوره؟ زن آراد بودن چطوره؟
بهش لبخندی زدم که از تلخیش حتی کیارشم تلخ شد حتی اونم اخماش رفت تو هم؛ کیارشی که داشت الان مسخرم میکرد از تلخی لبخند خواهرش تلخ شدو سرشو انداخت پایین با غذاش بازی کرد و در همون حین گفت:
__از وقتی مامانو بابارو از دست دادم از وقتی فهمیدم دو تا خواهر دارم که از این به بعد من باید بزرگشون کنم؛ دو تا خواهر که از قضا خیلیم خوشگلن؛ نمیدونم چرا از همون موقع خیالم از تو راحت نبود؛ همیشه به گیتی مطمئن بودم اما تو؛پوفی کشیدو ادامه داد:
__نمیدونم چرا از بزرگ شدنت از خوشگلو خانوم شدنت واهمه داشتم؛ همینم باعث شد تو برام پر رنگ تر از گیتی بشی؛ تو همیشه مهربون بودی خانوم بودی؛ وقتی سرت داد میزدم یا حرفی میزدم جواب نمیدادی کل کل نمیکردی؛ همین باعث شد رو تو حسابای دیگه ای بکنم؛ همیشه میگفتم اگه واسه گیتی خاستگار بیاد میفرستم بره؛ اما گیسوی من باید خوشبخت بشه آخرم......
سرشو گرفت بالاو تو چشمام نگاه کرد و گفت:_ خوشبختی گیسو؟؟ اون مرتیکه خواهر کوچولوی منو خوشبخت کرده؟ این رد سیلی چیه روصورتت؟ فکر کردی با کرمو لوازم آرایش میتونی بپوشونی؟؟
* چی داشتم که بگم؛ چی میتونستم بگم؟ بگم نه داداش من خوشبخت نیستم؟ آراد هر روز منو مهمون مشت و لگداش میکنه؟ آراد هرزگی میکنه؟ و اون خواهر کوچولوی معصومت دیگه اون گیسوی پاک گذشته نیست؛ دیگ خانومی نمیکنه اتفاقا برعکس خیلیم کل کل میکنه، دلش میخواد همه مردارو عاشق خودش کنه...
هیچی نمیتونستم بگم فقط تو چشاش نگاه کردم؛ میخواستم با چشمام التماسش کنم چیزی نپرسه و اون دید.... کیارش من برادر بد اخلاق من یه قطره اشک از چشمای مغرورش پایین اومد و این اشک تمام غرورشو شست....دیدم که چشماشو ازم دزدید که نبینم شکستنشو لباشو به دندون گرفته بود که نیاد اون اشکا......
داشتم خفه میشدم حس میکردم دستی گلومو گرفته و داره محکم فشار میده بغضم انقد بزرگو نفس گیر شده بود که اولین قطره اشکم همراه شد با هق هق بلندی که کل رستورانو تحت تاثیر قرار داد...
romangram.com | @romangram_com