#خیس_مثل_باران_پارت_161


بدون در زدن درو باز کردم دیدم پشت میزه نقشه کشیش نشسته و عینک مطالعه زده که حسابی جذاب ترش کرده بود....

با دیدن من با تعجب نگام کردو گفت:__ یادم نمیاد قراری برای بیرون رفتن داشته باشیم که تیپ زدی...

با ناز قدم برداشتم و رفتم نشستم رو کاناپه تو اتاقش گفتم:_ بله قراری نداشتیم اما من خرید دارم اومدم بهت بگم که دارم میرم...

وقتی دیدم شبیه گرگ داره نگام میکنه؛ خیلی خونسرد از رو کاناپه بلند شدم رفتم سمت در که با صدای دادش صد متر از جام پریدم:__ وایساااااا

یا حضرت عباس این چش شد یهو؛ با عصبانیت اومد طرفمو گفت:_ الاغ تو چه زری زدی هااااا؟

به من بود الاغو پسره ی بیشعور باید حالشو بگیرم وگرنه میمیرم..زدم سر شونشو گفتم:_ من الاغم؟؟؟ این تویی که شبیه بز میمونی! بهتره یه نگاه تو آینه به خودت بکنی....

با این حرف من عصبانی تر شدو نزدیک بود از گوشاش دود بلند شه قفسه سینش بالا پایین میشد با خشم گفت:

__ من بزم؟؟ حالیت میکنم دختره ی سرتق کاری به کارت نداشتم پررو شدیییی...

_ برو بابا 5 روز دیگه عیده من خرید نکردم یا میای یا خودم میرم

__ تو غلط میکنی

_ داد نزن سره منااااا

__ اگه بزنم چه غلطی میکنی هاااا

بعد با یه حرکت منو انداخت تو بغله خودش لبامو محکم بوسیدو گفت:_ چیکار میخوای بکنی؟؟

بلند خندیدمو گفتم:_ آخی عزیزم باز تو زیبایی منو دیدی از خود بیخود شدی؟؟

آها خوببب حالشو گرفتم چون با این حرفم دستاش از دوره کمرم شل شد منو پرت کرد سمته درو گفت:

_ بیرون منتظر باش تا آماده شم...

با ناز رفتم بیرونو منتظرش موندم که دیدم چند دقیقه بعد از در اومد بیرون....

اوووووف چه تیپیم زده؛ مثلا میخواست بگه من خوشگلمو از تو سر تر...


romangram.com | @romangram_com