#خیس_مثل_باران_پارت_126
المیرا قیافشو جمع کردو گفت:
_ نه بابا...چه چیزی....هی...چی...نیست
اخمامو کردم تو همو گفتم:_ باشه من غریبه..
سرشو انداخت پایین و با ناخنو بلندو سوهان کشیدش که لاکه بنفش بهش زده بود بازی کردو همونطور که سرش پایین بود زبون باز کرد:
__دو هفته پیش داشتم میرفتم کلاس کنکور که گفتن یه استادجدید برای ریاضی اومده و همه همکلاسی هام داشتن میگفتن فوق العاده خوش تیپه اصلا برام مهم نبود که کیه؛ چون مرد خوشتیپ دورو برم زیاده هم داداشام هم فامیلامون؛ خلاصه داشتم با شراره دوستم حرف میزدم که صدای گیرایی توجهمو جلب کرد
_ سلام خانوما
با صدای استاد همه ی دخترا به هولو ولا افتادن و پاچه خواری کردن اما من با دیدنه.....
سرشو گرفت بالا و چشمای اشک دارشو دیدم بغلش کردمو گفتم:_ چیشده عزیزم میشه بدونم چی چشمای خوشگلتو بارونی کرده....
دوباره سرشو انداخت پایین و ادامه داد:
__ با دیدنه دو جفت چشمه سبزو کشیده که خیلی وحشی بود لرزش قلبمو حس کردم انقدر تند تند به سینم میکوبید که حس میکردم صداشو همه دارن میشنون؛ شاید باورت نشه ولی اون آدم کیارش بود؛ برادر تو.....
چشمام گشاد شد دهنم تا حد امکان باز چیزی که داشتم میشنیدم برام قابل باور نبود؛ برادر من؟؟؟ تو یکی از بهترین آموزشگاه های تهران استاد شده؟ آخه چجوری؟ درسته خیلی درسش خوبه و تو کارش نابقس اما... وای باورم نمیشه....
المیرا سرشو گرفت بالاو تو چشمام نگاه کرد و اولین اشک از چشماش افتاد؛ همه چیزو فراموش کردمو گفتم
_ عزیزم چرا گریه میکنی دیدنه کیارش چه ربطی به گریه های تو داره...
تو چشمام زل زدو با لحنه فوق العاده مظلومی گفت:
__نازنین من عاشق شدم اونم عاشقه کیارش برادره تو ما با هم دوست شدیم...
romangram.com | @romangram_com