#خیس_مثل_باران_پارت_108
نازی با دیدن عرفان که سعی میکرد خودش رو مظلوم نشون بده با عصبانیت فریاد زد و گفت:ازجلو چشمام گمشو نمیخام ببینمت،تو یه کثافتی تو یه اشغالی کثیف دگ نمیخام یه لحظه ام جلو چشمام باشی برو بیرون
ولی عرفان با بغض و چشمای خیس التماسش میکرد که بخشش
عرفان:نازی اخه تو عشق منی خانومم غلط کردم ببخشید توروخدا اینجوری نکن دورت بگردم ازت خواهش میکنم ولی نازی اهمیتی نمیداد...غزل ک با دیدن این صحنه دلش به حال عرفان سوخت رو به نازی کرد با صدای ضعیفی گفت:
—دیوونه نگاه کن چجوری داره التماست میکنه یه فرصت بهش بده گناه داره ....
چه میدانست این پسر حتی التماس هایش هم رنگ دروغ میداد، اصلا عرفان دوست داشتن هم بلد بود؟
اما نازنین آنقدری دوستش داشت که دیگر نمیخواست دور باشد، نمیخواست ثانیه ای به نداشتنش فکر کند....
بالاخره عرفانو بخشید و عرفان اومد جلو غزلو بغل کرد و کلی تشکر کرد.....بعد کنار تخت نازی نشست و با لبخندی که فقط میخواست چال های بزرگ گونشو به رخ بکشه سرشو نوازش کرد تا بالاخره آرامشو همچون مسکنی قوی به قلبش سرازیر کرد و چشم هایش را مهمان خواب کرد.....
صبح شد حال نازی بهتر شده و بودو دیگ میتونست راه بره با کمک غزل و گیسو رفتن لب ساحل قدم زدن و درد و دل کنن...
پسرا هم رفتن بساط جوجه رو اماده کنن که دورهمی یه فکریم به حال غزل و سهیل بکنن
تقریبا ساعت8بود که هر کس جایی ولو بود و بیشتری ها سرشان توی اسباب بازی هایشان همان موبایل بود...غزل با ناراحتی نگاهشان کردو گفت:—اگه میموندم تو خونه کمتر حرص میخوردم اینجا که بدتر حوصلم سر میره...
آراد خندیدو گفت:—خب تو میگی چیکار کنیم...
گیسو مهلت حرف زدن به غزل ندادو با شیطنت گفت:—جرأت یا حقیقت....
صدای چی بلند مرد مرد ها که تو فضا پیچید، گیسو ریز ریز خندیدو گفت:—حرف اضافه موقوف....
همه دور هم بصورت دایره رو زمین تو ویلا نشسته بودن که غزل
یه بطری نوشابه گذاشت وسط و چرخوند...
بطری چرخید و چرخید تا بعد چندثانیه دگ حرکتی نکرد یه سر بطری رو به عرفان بود یه سر دیگش رو اراد،
ارادبا دیدن سر بطری ب طرف خودش سریع گفت حقیقت
romangram.com | @romangram_com