#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_334
بیحال نگام میکرد . گوشه ی لبش خونی بود و گونه ی چپش هم کبود
سمت راست صورتش هم جای چهار انگشتشون قرمز بودم
خدالعنتم کنه
خدالعنتم کنه که اینجوری زنمو زدن و من نبودم ازش مراقبت کنم
بغلش کردم و گفتم:
_ خوبی عمرم؟ خیلی اذیتت کردن؟
با گریه وصدای بم و بی جون گفت:
_میخوان مارتینمو ببرن. توروخدا نزار بگیرنش
مکالممون با ضربه ای که به کمرم خورد قطع شد
نیم خیز شدم که هانا پیرهنمو چنگ زد و با التماس گفت:
_نرو ... دیگه نمیتونم نگهش دارم ... الان میگیرنش
ضربات مردا که بهم شروع شد نتونستم آروم بشینم و خواستم بلند شدم که هانا یقمو
محکم تر گرفت
نگاش کردم که دیدم چشماش بسته شدو از حال رفت
ترسیده نگاش کردم . باید سریع ببرمش بیمارستان . نمیدونستم چیکار کنم
میخواستم پاشم ولی نمیشد مارتین و هانا رو ول کنم
یه دستم رو دور هانا انداختم یکی رو زیر مارتینی که بین منو هانا بود و جاش امن بود
خودم رو سپر هانا کرده بودم و مشت و لگد هاشونو نوش جان میکردم که صدای آژیر
پلیس اومد
خوشحال بودم از اینکه میتونم سریع هانا رو برسونم بیمارستان و اینکه میتونم حال این
romangram.com | @romangram_com