#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_331
زبونم رو گاز میگرفتم
وقتی دیدم فایده نداره و دارم کم میارم
نشستم روی زمین و خم شدم تا از پسرم محافظت کنم
با فکر اینکه میلاد میدونه و الان میاد از دست این دوتا نره غول نجاتمون میده سعی
میکردم تحمل کنم چون مطمئنا من نمی تونستم از پس دوتا مرد هرکول بربیام
همینجور با پا میزد توی کمر و پهلوم که صدای اون یکی که هلم داده بود از روی پله ها
اومد
_ممد ولش کن نمی بینی چقدر کنه س دختره . بلندش کم دوتا رو ببریم
_نه بابا گفت فقط بچه رو ببریم . میخوای سرمون به باد بره؟ به زور میگیرم ازش
بجای زر زر کردن و دستور دادن بیا بگیرش
برای نجات مارتین جونمم میدم
ولی نمیزارم دست بهش بزنن
از کتفم گرفت و خواست بلندم کنه
دیگه جونی توی تنم نمونده بود و داشتم کم میاوردم که صدای داد میلاد اومد
::::::::::::::::::::::::::::::::
میلاد
امروز کارهام کم بود . ساعت از گذشته بود و من بیکار بودم
فکری به سرم زد . لب تاپ رو روشن کردم و رفتم توی برنامه ی دوربین و مشغول تماشای
خونه شدم
گاهی اوقات اینکارو میکردم قبلا، تا از سلامتی هانا مطمئن شم
romangram.com | @romangram_com