#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_316
بعد از اون به آژانس مسافرتی تماس گرفتم وبا هزار دردسر و بدبختی تا بلیط با قیمت
دوبله گرفتم. واسه ی ساعت : بود و و تقریبا دقیقه وقت داشتن.
سریع خبر دادم به مهدی تاآماده بشن
تمام این مدت که با تلفن مشغول بودم هانا خیره نگام میکرد
رفتم سمتش و گفتم:
_یکم کار دارم بیرون. آماده شو بزارمت خونه بابام
_با این حالم کجا برم؟ همه میفهمن یه چیزیم هست
_مامان امروز زنگ زد دعوتمون کرد برای ناهار. الان ببرمت که تنها نباشی تا،هی فکر
کنی و آبغوره بگیری
خواست باز مخالفت کنه که نزاشتم حرف بزنه و سریع گفتم:
_ببرمت اونجا خیالم بابتت راحته نه نیار
_خیلی خب باشه
_ تا تو آماده شی من برم جایی و برگردم. مین بعد پایین باش خب؟
_باشه
سریع رفتم به نزدیک ترین بانک و پول واریز کردم به حساب مهدی
همون جور که حدس میزدم کارام حدود مین طول کشید البته بانک هم خلوت بود
تک زدم روی گوشیه هانا و تک بوقی هم زدم تا بیاد بیرون
کمی بعد در حیاط باز شد و بیرون اومدن..
هانا مارتین رو بغل کرده بود و طیبه هم ساک
مارتین دستش بود
romangram.com | @romangram_com