#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_312
_به سلامت
سریع از اونجا زدم بیرون و به سمت خونمون حرکت کردم. تمام حرص و خشمم رو روی
پدال گاز خالی کردم
اخه دختر چقدر عوضی میتونه باشه؟
این کارا چیه آخه؟ کاری کرد که به اجبار با هم ازدواج کنیم.. حالا که بعد این همه مدت
تازه میخواییم طعم عشق و خوشبختی رو بچشیم میخواد به انتقام مزخرفش ادامه بده
چند مین بعد رسیدم خونه.. انقد تند رفته بودم که راه دقیقه ای رو توی دقیقه طی
کرده بودم
همش نگران هانا بودم و صدای گریش از توی گوشم در نمی اومد
هیچ وقت طاقت ناراحتی و گریش رو نداشتم...
وارد خونه که شدم صدای گریه ی هانا و مارتین رو از توی سالن شنیدم.
وسط سالن روی زمین نشسته بود و گریه میکرد. طیبه هم مارتین رو بغل کرده بود و
سعی میکرد آرومش کنه و از هانا میخواست گریه نکنه
_هانا
با شنیدن صدام برگشت سمتم و تا چشمش بهم خورد بلند شد و دوید سمتم و خودش
رو انداخت توبغلم
با هق هق گفت:
_بدبخت شدم میلاد... عکسام... بدبخت شدم...واااااای آبروم
دستام رو قاب صورتش کردم و گفتم:
_هیش آروم باش ببینم
romangram.com | @romangram_com