#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_282
باهم بیرون رفتیم. میلاد هم اومده بود
کنار بابا نشسته بود و مارتین رو بغل گرفته بود.
بابا با آرامش و یه لبخند محو نگامون میکرد. خوشحال بود که بچه هاش اشتی کردن
همتا_چرا هرکی از اون اتاق بیرون میاد صورت و چشماش قرمزه؟ نکنه تو اتاق همدیگه
رو با چوب زدید؟
هامون_ الان چه حسی داری ماسه تا داخل بودیم بدون تو؟
همتا_دارم میترکم از فضولی.. زود باشین به منم بگین
هیراد_ تورو خدا نگین بهش. نگا قیافشو
با این حرفاشون هممون به خنده افتادیم
کنار میلاد نشستم
_سلام کی اومدی؟
_سلام تازه رسیدم
لبخندی به صورتش پاشیدم و چیزی نگفتم. مارتین تو بغلش اروم مونده بود و به این ورو
اون ور نگاه میکرد
_بیایین ناهار آمادس
با صدای مامان همه بلند شدن و به سمت آشپزخونه رفتن
ساعت بود و همه گرسنه
مارتینو ازش گرفتم و ما هم رفتیم توی اشپزخونه..
بعد از خوردن ناهار بامیلاد رفتیم توی اتاق. از چهرش مشخص بود که خستس.
تا وارد شدیم رفت سمت کمد تا لباس عوض کنه
romangram.com | @romangram_com