#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_275
سالی که عمر میکنم چه خطایی کردم؟یعنی خواهرشون رو قبول - مگه توی این
نداشتن؟
احتمال ندادن اصلا شاید فتوشاپ باشه؟
هووووف این فکرا روانیم میکنه
اونا باید تاوان بی اعتمادیشونو بدن
بایدتاوان به خطر انداختن جون پسرمو بدن
افکارمو که فقط باعث آزار وجمع شدن بغض تو گلوم میشد پس زدم و تمام حواسم رو به
شیر خوردن دردونم دادم.
باچشمای ابیش به پیرهن سبز رنگم خیره شده بود
هامون سمت راستم و هیراد سمت چپم نشست
بازم چیزی نگفتم
شیر خوردن مارتین که تموم شد جداش کردم و لباسمو مرتب کردم
هامون دستشو کشید و مارتینو ازم گرفت و اروم تکونش میداد
با حرف ناگهانی هیراد برگشتم سمتش
_چرا به ما حق نمیدی؟ چرامارو مقصر میدونی هانا؟ خب وقتی عکس تو و میلادو تو اون
وضعیت دیدیم، انتظار داشتی هیچ عکس العملی نشون ندیم؟
بخدا خیلی پشیمونم
جون هر کی دوست داری باهام حرف بزن
سکوت ده روزم رو شکستموبا بغض گفتم:
_ یعنی هر کی هرچی از من نشون داد باید باور کنین؟نگفتید شاید فتوشاپه؟
romangram.com | @romangram_com