#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_243
لبخند خسته ای زدو گفت:
_ دوتا خوبن نگران نباش
خطر از بیخ گوش هردو گذشته
نفس عمیقی کشیدم و اهی از ته دل کشیدم
خدایا شکرت که نا امیدم نکردی
خدایا شکرت که نفسمو قطع نکردی
از دکتر تشکری کردم که باز لبخندی زد و رفت.
چند مین بعد هم هانارو بیرون آوردن...
کنار تختش موندم و دست سردش رو گرفتم. رنگش عین گچ شده بود.
به اتاقی منتقلش کردن و درو بستن
هامون و هیراد هم حالتی مشابه به من داشتند و از صورتشون خوشحالی میبارید.
هانا خواهر ته تغاریشون بود و خیلی دوستش داشتند
اما با دیدن اون عکسا به هانای من شک کرده بودن
اخه چجور فکر کردن هانا به خواسته ی خودش با من بوده؟
این دختر خیلی پاکه
خیلی پاک تر از اونه که بخواد همچین کارایی بکنه
این کارا رو هرگز نمیکرد مطمئنم...
اگه سال دیگه هم باهاش دوست می بودمم باز نمیزاشت دستم به دستش بخوره. مثل
romangram.com | @romangram_com