#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_215
شدید به خواب احتیاج داشتم
................
ازخواب که بیدار شدم حسابی سرحال بودم
کشو قوصی به تنم دادم و نشستم روی تختو اطرافمو انالیز کردم
بلند شدم و بعد از شستن دست وصورتم پایین رفتم.
هانا و مینا مشغول تماشای فیلم بودن. سلام کردم
مینا_صبح بخیر پهلوون!
هانا_یکم دیگه میخوابیدی تا واسه شام بیدارت میکردم!
سرمو خاروندم و باحالت متفکری گفتم:
_ساعت چنده مگه؟
بعداز ظهره _
_میگم خیلی گشنم شده ها.. چقد چسبید همه ی خستگیم در رفت
هانا پاشد و همون جور که می رفت سمت آشپزخونه، گفت:
_بیا غذا گرم کنم برات
_زحمت نکش به طیبه خانم میگم گرم کنه
_طیبه خانم کارا رو کرد رفت. یکم عجله داشت واسه همین زودتر رفت
دنبالش رفتم و روی صندلی نشستم.
طیبه خدمتکارمون بود. هر روز میاد دستی به سروگوش خونه میکشه و ناهارو شام
درست میکنه میره.
هانا به خاطر بارداریش نمیتونه.
romangram.com | @romangram_com