#خانم_پرستار_پارت_80
کنترل خنده شان داشتند.
ارشاد استارت خنده را زد که بقیه هم، از جمله من، شروع به خندیدن کردند.
اگر به میشا کارد می زدی، آب آلوئه ورا بیرون می زد.
صبحانه ام تمام شد و هر کس به دنبال کاری که قرار بود انجام دهد، رفت.قرار بود برای من آرایشگر بیایدو برای همین باید حمام کنم.
از حمام بیرون آمدم که صدای در آمد.
-بفرمایید.
در باز شد و دختری با طیف سنی 23-22سال بی نهایت ناز با موهای بلوند نمایان شد.
دختر با لبخندی ملیح پرسید:
_سلام... ندا خانوم شماید؟
متقابلا لبخندی زدم.
-بله، ولی به جا نمی آرم .
_من ویدا هستم،آرایشگر.
)ویدا رو خوب به یاد داشته باشید(
- اوه، سلام خوش اومدی... بیا تو.
به طرفم آمد که ناخودآگاه گفتم:
-چقدر نازی.
ویدا لبخند زیبایی زد.
_ تو هم خیلی نازی و صورتت فقط ارایش های خاص رو طلب می کنه... راستی لباست چه رنگیه؟
خواستم، حرف بزنم که در اتاق زده شد و پشت بندش نازی با یک پاکت وارد شد.
_ندایی... این لباس رو میشا، از خارج برات آورده.
لباس را بر روی تخت گذاشت و بعد سریعا از اتاق خارج شد.
پاکت لباس را باز کردم.
محشر بود!
یک لباس تمام اکلیل طلایی، که با گیپور تزئین شده بود و قسمت سینه تا کمر سنگ دوزی داشت و قدش بلند بود.
romangram.com | @romangram_com