#خانم_پرستار_پارت_79

اوف خدارا شکر دیشب را یادش نیست .
-وای، خسته بودم خب.
خندید و سری تکان داد و به ادامه صبحانه اش پرداخت.خاتون با مهربانی نگاهم کرد.
__دخترم زود باش صبحانت رو بخور، امشب مهمونی معرفی تو و برگشت میشا و کوشا هستش.
کوشا با نیش باز نگاهش را میان جمع گرداند.
_ببین چه آدم های مهمی هستیم که می خوان برامون جشن بگیرن.
که میشا با خنده ادامه داد:
_زیاد ذوق نکن بیشتر به خاطر معرفی نداست.
.کوشا بادش خالی شد، که همه آرام خندیدیم.
کوشا با اخم میشا را نگاه کرد.
_اصلا کی گفته؟ تو عقلت کمه.
میشا شانه ایی بالا انداخت.
__عقل عمت کمه.
حواسم به رضا بود که نیشش اتوماتیک وار باز شد! نمی دانم دلیلش چه بود!
شروع به خوردن صبحانه کردم که نارا هم آمد.
بعد از سلام کردن او هم شروع به خوردن صبحانه کرد.
رضا می خواست شکر بردارد که دستش به آب پرتقال نارا خورد و ریخت.
نارا با حرص رضا را نگاه کرد.
_وایی... دست پا چلوفتی.
رضا خیلی ریلکس شانه ای بالا انداخت.
__عمته!
)خـــــ~، ماجرا را، فهمیدم(!
کوشا و رضا خیلی با هم جور بودند و رضا می خواست تلافی خالی شدن باد کوشا را سر میشا در بیاورد.
نگاهی به میشا انداختم، قرمز شده بود و با عصبانیت نفس می کشید. رضا و کوشا ریز می خندیدند و بقیه هم سعی در

romangram.com | @romangram_com