#خانم_پرستار_پارت_77
سری تکان دادم و خرید ها را به جز کیسه لباس ارشاد برداشتم.
_ مال منم ببر، بزار تو اتاقم.
وارد عمارت شدم و بعد از گفتن آن که در پاساژ بودیم و ارشاد دیر وقت به خانه برمی گردد، از پله ها بالا رفتم.
یک راست به طرف اتاق ارشاد، که قبلا اتاق آرش بود، رفتم. وارد اتاق شدم؛ همان فضای تاریک که آدم وقتی وارد آن میشود، خوابش می گیرد.
به طرف تختش رفتم و خود را، روی آن پرت کردم.
بعد از مدتی چشمانم گرم شد و نمی دانم چه شد که خوابم برد.
***
با تکان های تخت چشم هایم را، آرام، باز کردم.
سایه محوی از یک فرد نیمه برهنه بود.
با صدای گرفته ایی خطاب قرارش دادم.
- ارشاد تویی؟
ارشاد با لحن کشیده ایی جوابم را داد.
_ ح...ا...ل عش...ق...م چ...طو...ره؟
با تعجب نگاهش کردم، که یک دفعه من را در آغوش کشید.
عین تلاش برای آزاد کردن خودم فریاد زدم.
- دیوونه شدی ارشاد؟ ولم کن!
بوی تند الکل مشامم را پر کرده بود.
)اوه، پس مسته(!
_.سحر نازم می خوای باز تنهام بزاری ؟ دلم برات یه ذره شده بود.
)سحر ناز کیه دیگه؟(
به زور خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و سریع از اتاق خارج شدم.
)آخــــیــــش.
راستی، سحر ناز کیه؟(
باید از زیر زبان بچه ها بیرون بکشم.
romangram.com | @romangram_com