#خانم_پرستار_پارت_76
سحر رو به من ادامه داد:
__ خیلی شبیه خواهرمی~
و رو به ارشاد ادامه داد:__قدیما شوخ طبع بودی برعکس عشق من که جدی بود.!..
ارشاد پوزخندی زد.
_عشقت؟ آها! عشقت بود و می خواستی بیای با من ها؟ منی که شوهر خواهرت بودم، منی که برادر شوهرت بودم.
سحراز عصبانیت قرمز شد.
__اون شب من مست بودم و تو رو با آرش اشتباه...
ارشاد نعره زد.
_ببر صدات رو!
_آها پس این مامان علی و رضا هستش، اصلا بهش نمی آد دختره جلف!...
_ببین ارشاد من با تو کاری ندارم می خوام آرش رو ببینم.
ارشاد با صدای بلند گفت:
_آرش مرد.
سحر، بهت زده به ارشاد نگاه کرد و ارام اشکهایش بر روی گونه هایش، سر خورد.
هق هقش در فضای خلوت ته پاساژ می پیچید.
ارشاد با پوزخند نگاهش کرد و دست من را کشید.
_ راه بیوفت.
جرعت حرف زدن نداشتم؛ آرام دنبالش راه افتادم.
تا خانه حرفی بین مان رد و بدل نشد. ارشاد عصبانی بود، ولی به روی خودش نمی آورد!
جلوی در عمارت، ماشین را متوقف کرد.
_پیاده شو!
- تو نمی آی؟
کلافه سری تکان داد.
_نه! شاید شب تا دیر وقت نیام. گفتم تا نگران نشید..
romangram.com | @romangram_com