#خان_پارت_139

دوید، علی بود که بلند صداش زد:
-مامان!
کنارش روی زمین زانو زد و تن سست و بیحال خانوم بزرگ و تو آغوش
گرفت.
خاله دلواپس پرسید:
-چی شد؟
اشکمو کنار زدم و جواب دادم:
-فکر کنم حال خانوم بزرگ بد شد.
ضربهای روی گونهش زد و گفت:
-من و ببر بالا سرش.
بازوی خاله رو در دست گرفتم و آروم آروم سمت جسم نیمه جون خانوم بزرگ
بردم.
کنار علیرضا پیش پای خانوم بزرگ زانو زد و دستشو تو دست گرفت.
درحالیکه با انگشت شستش روی پوست دست خانوم بزرگ و نوازشی میداد، با
گریه گفت:
-پسر من و موقع تولد گرفتن و دادن به تو تا یکوقت با فهمیدن اینکه بچهت سر
زایمان مرده، شوکه نشی. ولی میفهمی من چه حالی شدم وقتی یک نوزاد مرده
رو تو بغلم گذاشتن و گفتن بچهت مرد؟ آره میفهمی؟
خانوم بزرگ نالید:
-ولی علی رو من بزرگ کردم. تنها دلخوشی بخت سیاهم علی بود. چطور
میخوای الان ازش بگذرم؟ چطور میتونم از پسرم بگذرم؟ من بهش شیر دادم،
پس من هم حکم مادرشو دارم. اگه یک ذره خدا پیغمبر سرت میشه قسمت میدم

romangram.com | @romangram_com