#خان_پارت_138

تمام رنج و عذاب ها رو برای چی تحمل کردم؟ هان؟ برای چی؟ همهش بهخاطر
تو بود. همینکه چشمم به تو میخورد تموم غم و غصههامو از یاد میبردم. علی،
علی مادر میخوای اینجوری ولم کنی بری؟ این و حق من میدونی؟
صلاح ندونستم عقب بأیستم، جلو رفتم و مجاور خاله ایستادم و دست لرزونشو تو
دست گرفتم.
بیصدا اشک میریخت، خودخواهی بود اگه علیرضا رو از مادرش جدا میکرد
ولی...
تکلیف خودش که یک عمر حسرت دیدن پسرشو به دوش کشید چی میشه؟
علیرضا دوباره خودشو عقب کشید و با جدیت گفت:
-ولی تو مادر واقعی من نیستی!
خانوم بزرگ چنان شکست که حتی من صدای شکستنشو شنیدم.
دستاش که روی هوا معلق مونده بود رو آروم آروم پایین داد و سرعت اشکش
بیشتر شد.
علیرضا نگاهش نمیکرد، مطمئن بودم توان نگاه کردن تو چشمای اشکی خانوم
بزرگ و نداره.
به هرحال بیست و هشت سال به این زن گفت مامان، چطور الان طاقت داره
شکستن این زن و ببینه؟
آروم اسمشو صدا زدم:
-علی...
سمتم چرخید؛ چشمای اونم خیس بود، اونم تو بدترین شرایط ممکن قرار گرفته
بود و نمیدونست کدوم راه و باید بره و کدوم یکی چاهه!
خانوم بزرگ تعادلشو از دست داد و روی زمین افتاد. اولین کسی که سمتش

romangram.com | @romangram_com