#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_279
خنده ات خیلی شیرین و دوست داشتنی ِ
نفسم از تمجید بی اغراقش بند می آید و ناخواسته سرفه ام می گیرد که اونیز با نیمچه لبخند پشتم می آید و با کف دست دوضربه آرام نصیبم می کند:
یواش تر دخترخوب وگرنه خفه می شدی.
جلوی درب آسانسور بودیم که یک دفعه در ِ باز می شود دایی حرصی بیرون می آید و بادیدنمان با آن شرایط نزدیک جفت ابروهایش را بالا می پراند:
به به می گم این خنده ها از کجا می آد نگو مال خودی هاست.
شرمم می شود سربه زیرهول شده چندقدم عقب می روم:
سلام دایی جان؟
چشمانش را ریز می کند و بادو قدم سمتم می آید:
ارغوان ازتو دیگه انتظار نداشتم.
لب باز می کنم تا حرفی بزنم که دستش را بالا می گیرد:
هیس چیزی نگو... برو بالا.
سری تکان می دهم:
چشم.
با نگاه نگران کیارش را می نگرم و از کنارش رد می شوم اما خدا می داند دلم را پیش او به اسارت می گذارم و هرلحظه بی تاب وبی قرار او می شوم.
romangram.com | @romangram_com