#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_277
قطره اشکی سمج از گوشه چشمم چکید که با نوک انگشتش را قاپید و سرش را پایین انداخت:
شرط دایت بود اگه واقعا بهت علاقه دارم باید چهل روز تورو نبینم و همینم شد که با مرده فرقی ندارم.
نفس عمیقی اما تند کشید:
اگه بدونی وقتی کسی رو دوست داری ولی نتونی ببینی یعنی چی اون وقت حالم و درک می کنی.
پلکی روی هم قرار گذاشتم و دماغم را بالا کشیدم و گرفته زمزمه کردم:
حالا بریم تو اینجا زشته.
سری تکان می دهد و کلید را می اندازم اما زیرچشمی به او که همیشه خدا مغرور و سرش بالای تنش سنگین می بود ولی حالا خمیده و سربه زیر شده و دیگر از لحن کوبنده و همیشه طلبکارانه اش خبری نیست.
متوجه دست چپش که شدم بی اختیار برگشتم و به دستش اشاره کردم:
بازش کردی؟
خوب شده که گچش رو درآوردی؟
نگاهی بی تفاوت به دستش انداخت:
آره امروز صبح عوضش کردم دلم نمی خواست جلوی دایت اینطوری بیام.
سری تکان می دهم و همزمان که پیش قدم می شدم سوالم راهم می پرسم:
romangram.com | @romangram_com