#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_262


اشک هایم تند و بی وقفه می بارید و ضربان قلبم از ترس مرگ مادرم چنان به قفسه سینم می کوبید که هرلحظه گمان می کردم می خواهد از جایش کنده شود.



دایی متاثر سرش را تکان داد و خمیده و مسکوت پشت رُل نشست و این بار با سرعت ملایمی رانندگی کرد و بعد از نیم ساعت به بیمارستان رسیدیم و جسم بی جان مادرم رو برای پزشکی قانونی منتقل کردند.



طاقت نیاورده سمت حیاط دویدم و بک گوشه خلوتش را پیدا کرده و هق هق هایم را ادامه دادم و گله مند از پروردگار شکایت می کردم...



نمی دانم چقد خودخوری و یتیم نوازی کرده بودم که تلفن همراهم داخل جیبم زنگ خورد و بی حوصله وصلش کردم:

بله؟

_ ارغوان خوبی، دایی جان کجایی؟

آب دهانم را پرصدا بلعیدم و نگاهم بی حس بود:

یه گوشه همین اطراف، چی شده؟

مکثی کرد و آهسته لب زد:

امشب نرگس اینجا می مونه ولی فردا صبح زود کارهاش رو انجام می دم.



امشب!؟

مگر شب شده بود؟

سرم را بالا پراندم اما بادیدن تاریکی شب حیرت زده شدم که شب و روز را تشخیص ندادم و در دنیای خود بودم.


romangram.com | @romangram_com