#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_235
رحمی کن و بندها را بشکن محرم راز
که طاقت از کف داده ام.
نمی دانم چقد در خود فرو رفته بودم که با دیدن تاریکی هوا و سیاهی ظلمات شب خیره و سرافکنده ازجایم بلندشدم و سمت تراس راه افتادم.
همین که هوای آزاد به سرو صورتم خورد نگاه بی تاب و بی قرارم را به سمت آسمان کم ستاره فرستادم و زیرلب شعری را بیان کردم:
می دانی بی تو چه برسر
می آید و تو سرخوشی
می دانی تنهای هایم در کنار تو جان می گیرد و آغوش تو حصاریست امن برایم.
آخ گر بدانی عشق چه ها که نمی کند با دل بی قرارم.
در این تاریکی شب ندارم حتی یه محرم.
عزیزدلی ومقامت والاست، مرا نمی بینی
کاش ستاره بودم و تو بهم چشمک می زدی.
رخسار تو همیشه محفوظ است کنج قلب تپنده ام.
دستانم را حائل ستون تراس کرده و به ستاره های کم نور و گاهی هم پرنور زل زدم:
بعضی وقتها بهتون حسودی می کنم چون همه شمارو می بینن ولی شما اصلا توجه نمی کنید و همچنان از خودتون نور افشانی می کنید.
romangram.com | @romangram_com