#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_233



زمانی که منزل دایی رسیدیم با تعارف کوتاهی که متقابلا آنها هم رد کردند سمت واحد دایی رفته و زنگ را فشرودم.

چندلحظه صبر کرده اما دری برایم باز نشد، متعجب و با تردید در را باز کرده و وارد شدم که همه چیزمرتب وسرجای خودش قرار داشت فقط حال من نامیزان وبهم ریخته بود.



خانه سرد و مسکوت مرا به وحشت می انداخت اما بی حوصله سمت اتاق خواب رفته و درش را نیز قفل کرده کولم را گوشه اش انداختم و روی تنها تخت گوشه طاق باز شدم.

نگاهم به سقف بود که باز صدای زنگ تلفن به صدا آمد اما این بار تلفن خانه بود نه همراه من.



شل و ول سمت تلفن قدم برداشتم و مردد و تردیدکنان جواب دادم:

بله؟

نفس عمیقی که کشیده شد و توانستم بفهمم او نیمه جان من است.

_ خوبی؟

صدایم بغض داشت اما لحنم گلایه مند: اگه خوبی از نظرت سالم بودنمه که سالمم.



باز نفس عمیقی که این بار تند فرستاد:

چی شده؟

دلم خواهان فریاد زدن بود اما نمی شد او را آن سرجنوب کشور پریشان کنم واسه خاطر دل بی صاحابم.

- هیچی نشده.

_ ارغوان!؟

romangram.com | @romangram_com