#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_226


بابا حالا که گذشته دیگه حرص نخور.



عصبی دست به سینه چشم درشت کردم:

بابا اون فکر می کنه من از قصد خواستم تو باهام بیای خب زشته؟

بی حرف از درب اصلی گذشت و وارد حیاط سویت شد.

لبانم را چفت کرده و مغلوب آهی کشیدم.

حالا کیارش باخود چه فکری می کند، اوضاع خوب که نشد هیچ، بدتر هم شد.

خدای من. کیارش همان طوری به خون محسن تشنه بود و حال با همراهی کردن من دیگر جنون بیداد می کند.

فرصتی حتی برای خداحافظی برمن نبود. زیراکه محسن با زیرکی کوله ام را بردست گرفت و نمی دانم کیارش تا آن زمان کجا بود که پیداش نشد و من با دلی پرسوز قسمت فرودگاه روانه شدم.



نگاهم همه جارا می کاوید و او راکه باید می دیدم را هیچ جا نیافتم و لب هایم لرزش نامحسوسی داشت و دائم بینی ام را بالا می کشیدم تا اشک هایم را محسن نبیند و برایم دست نگیرد.



همین که روی صندلی هواپیما نشستیم گویی از غم عالم درمن رخنه کرد و بی تاب تر به صندلی ام چسبیده و مردک چشم هایم هرلحظه بیشتر گشاد می شد و لرزش بی امان دست هایم گواه استرس و دلهره ام بود و محسن زمانی که نگاه کنجکاوش به چهره رنگ پریده ام افتاد متعجب کنارم نزدیک شد:

چت شده ارغوان؟

به زور لب هایم تکان خورد:

خوف کردم.

محسن نگاه دلگرم کننده ای نثارم کرد:


romangram.com | @romangram_com