#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_225
لبخند بی جانی به رویش می پاشم و قدم زنان به سمت خروجی راه افتادیم.
همین که داخل اتومبیل آژانس می نشینم نفس آسوده ای از قفسه سینه رها می سازم و کمی شال را به حالت باد روی صورتم به حرکت در میآورم و رو به محسن می پرسم:
بقیه کجان؟
مکثی می کند:
احسان باخانمش رفته شهربازی الهه هم دنبال کیارش رفت آژانس هواپیمایی تا برات بلیط بگیره.
خیره به جلو دستانم را فشرودم که این بار او پرسید:
من اینجا کاری ندارم بهتره باهات بیام.
چیزی نگفتم که تلفنش را از جیبش در آورد و شماره ای گرفت...
مبهوت به محسن که ریلکس در حال پیاده شدن بود خیره شدم:
چرا گفتی من اصرار کردم؟
محسن شانه ای بی قید بالا انداخت:
کیارشه دیگه... اگه نمی گفتم خود ارغوان اصرار کرده بنظرت می ذاشت با منشی عزیزش همراه بشم؟
حق به جانب ابرو پراندم:
به هرحال درست نبود از من مایه گذاشتی. سرخوش خندید:
romangram.com | @romangram_com