#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_194


نگاه متعجبم را به محسنی که موهایش ژولیده و چَشمانش کمی پف کرده بود ریز شد:

صورتتون رو نشستین!؟

پکر دستش را بالا برد:

الان می رم و می آم جواب می دم.

سری جنباندم.

- باشه.

فنجان راهم به تعداد جلوی هر میز گذاشتم که یادم آمد کیارش صبح ها اهل چای نیست و باید برایش قهوه آماده می کردم.

تا خواستم آب بگذارم تا جوشش بیاد احسان و کیارش هم وارد آشپزخانه شدند البته سرحال با لباس ورزشی ست سفید ومشکی.

احسان ست آبی و سفید با کلاه روی سرش که با مزه اش کرده بود.

همین آنها روی صندلی نشستند نگاه ماتم به سمت محسنی رفت که باخمیازه وارد آشپزخانه شد و دستمالی از روی اُپن کند و صورت خیسش را خشک کرد و همزمان هم گفت:

صبح زود رفته بودین ورزش؟

احسان متلکی انداخت:

آره جناب نه مثل تو خوبه که هرچی بهت گفتم پاشو لنگرت و انداختی و گفتی نمی خوام.



گوشه لبم را گزیدم تا نخندم که محسن زیرلب توپید:

اومدیم مسافرت نه بریم ورزش... باید از فضای سحرگاه اینجا کمال استفاده برد داداش جون.

کیارش تخم مرغی برداشت و جوابش را سرد داد:


romangram.com | @romangram_com