#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_175



بدون نگاه جوابش را لرزان دادم:

چون من لایق خاندان شما نیستم.





مغموم دل زده و نگران سمت سویت پاتند کردم و همین که در را گشودم صدای عصبی اش رعشه برتن نحیفم زد:

ولم کن گفتم.

متعجب چندبار پلک زدم و بی قرار و پریشون سمت سالن دویدم که درکمال تعجب الهه را چسبیده به کیارش دیدم و ناخواسته اخم هایم درهم شد.



درهمین حال نگاه کلافه کیارش باهام تلاقی کرد و درحیرت نگاهش رنگ خاصی گرفت و با اخم غلیظی مچ دست الهه رو کشید به دنبال خود و از پله ها بالا رفتند.



آب دهانم را بابغض بلعیدم و نگاه متاسفم رو حواله سالن خالی چرخاندم.

بی تابش بودم و او جلوی چشمانم با خنجر قلبم را هدف می گرفت.

می خواستم بالا بروم اما با عطسه بین راه پشیمان شدم و سمت آسپزخانه راه افتادم و در حینی که فکرم مشغول آنها بود مدام چهره ناراحت و غمگین کیارش جلوی چشمانم سُو می گرفت.



در ِ یخچال رو از کردم و بادیدن خریدهای تازه نفس راحتی کشیدم و یک بسته گوشت قرمز درآوردم با گرفتن چاقوی تیز وبُرنده روی میزناهارخوری نشستم و مشغول ریزکردنشان شدم.

ناگاه حواسم پی حرکت نسنجیده محسن و کیارش رفت..

- آخ...

romangram.com | @romangram_com