#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_162


جای محسن نشست و به نگاه متعجب محسن هم اعتنایی نکرد و مراهم به زور نشاند و رو به محسن بی نگاه و توجه گفت:

تو برو پیش الهه، این پیش من باشه حالش بهتره تا تو.

لبم را شرمزده گزیدم و با خجالت نگاهم را از نگاه گنگ و جاخورده محسن گرفتم و به نوک کفش هایش دوختم که دستم فشاری آمد و تشرش را ریخت.

_ توام بشین، نگاه کن عین مجسمه وایستاده جلوی من.

محسن بی حرف ساک دستی کوچکش را برداشت و با زدن هدفونش لبخندکوچکی حواله ام کرد و ازمان دور شد.

گرمای لذت بخش دستانش زمانی که دستانم را محکم درونش قفل کرد و با شصتش مشغول بازیشان شد.

_ هی می خوام چیزی نگم اما تو نمی زاری.

پلکی زدم و سربه زیر جوابش گله مند دادم.

- من چکار کردم که شما راه به راه بهم می توپین و زهرمارم می کنین؟

صدای سایش دندان هایش عجیب دلم را به درد آورد.

_ فلسفه نباف.



ِنفسم را عمیق بیرون فرستادم.

- ساختنم ای دوست کجاست مرهمم؟

بیدمجنون خبرآورد...

نیست سرابی پوچ و زه خیالم.

اخم غلیظی کنج ابروانش نشست:


romangram.com | @romangram_com