#جنون_انتقام_پارت_196

همراه مهسا به اتاق آرام رفتیم...آرام بارنگی پریده وسرمی بدست روی تخت دراز کشیده بودوکنارش تخت کوچولویی که توش یک پتوی آبی بود...جلو رفتم

وسرک کشیدم..خدایا یک نوزاد خیلی کوچولوی سرخ با موهای مشکی...چقدر کوچیکه...مهسا بچه رو برداشت وبؽلم داد...انقدر کوچولو بود میترسیدم هر

لحظه بیوفته بطرؾ آرام رفتم وگذاشتمش تو بؽلش وگفتم:خسته نباشی عزیزم...ممنونم که پسرم رو بدنیا آوردی وگونش رو بوسیدم...آرام که لپاش گل انداخته

بود با خجالت تشکر کرد....بعد از اینکه همه بهش تبریک گفتن پدر پرسید:خوب آقا سامیار ما قرار این کو چولو رو چی صدا کنیم؟؟؟؟؟

همه چشم به دهنم دوخته بودن مخصوصا آرام که کنجکاو هم بود من فکرامو کرده بودم...محکم جواب دادم:آرسام

لبخند روی لب آرام نشست :اول اسم من آخر اسم خودت هوشمندانه بود جناب راد...

روز بعد آرام ومرخص کردیم وبه خونه بردیم وبه میمنت سلامتیشون جشن بزرگی ترتیب دادیم...یک ماه بعد به خونه ی خودمون برگشتیم...به پشت سر که

نگاه میکنم میبینم تمام سختی ها باعث شد تا بیشتر قدر هم رو بدونیم وآب دیده تر بشیم...

آرام:وبه پشت سر که نگاه میکنم میبینم در تمام سختی ها ومشکلات تنها خدا بود که دست دراز کرده بود تا یاریم کنه وآرامشو بهم برگردونه...هیچ وقت بهش

پشت نمیکنم همونطور که اون تو بدترین لحظه ها بهم پشت نکرد...ممنونم خدای مهربون...



پایان




romangram.com | @romangram_com