#جنون_انتقام_پارت_195

ومن که باز با حرص نگاش میکردم...

اون شب یادم نمیره..تقریبا اوایل اردیبهشت بود....نیمه شب بادرد وحشتناکی از خواب بیدارشدم...انقدر شدید بود که بی اختیار جیػ کشیدم...از صدای جیؽم

سامیار درجا بلند شدو شکه نگام کرد...باجیػ دوم چنان حول کردو خواست از تخت پایین بیاد افتاد رو زمین...اگه تو اون حال نبودم حتما ازاین حالتش کلی

میخندیدم...با وحشت از اتاق بیرون رفت وچند دقیقه بعد با مهسا ومارلیلا اومد تو...دایی اونشب شیفت بود...مهسا بهش زنگ زد وگفت دارن منو میبرن

اونجا...با کمک مارلیلا لباس پوشیدم ...سامیار رفت ماشین ورو شن کرد...مهسا ساک آماده شدم رو برداشت وزیر بازوم رو گرفت وبا هم سوار ماشین

شدیم...سامیار دیوانه وار رانندگی میکرد معلوم بود هول کرده...به بیمارستان رسیدیم...دایی جلوی ورودی با یک پرستاروویلچر منتظرم بود...با توقؾ ماشین

دایی بطرفمون اومد در سمت منو باز کرد...پرستارو صدازد ومنو روی ویلچر نشوندن وبا مهسا به اتاق زایمان رفتیم....

********************سامیار**************************

آرام وبردن داخل دل تو دلم نبود...استرس داشتم..به پدرام وپری زنگ زدم ...پدر،ازم خواست روی صندلی کناردیواربشینم میگفت رنگ به رو نداری... چند

دقیقه نگذشت که پدرام خودش رو رسوند..با پدر احوالپرسی کردو پیش من نشست...

باخنده گفت:چیه؟؟؟؟چرا رنگت پریده؟؟؟؟یکی دیگه داره درد میکشه تو رنگ به رو نداری...

-بس کن پدرام...دل تو دلم نیست...نکنه اتفاقی براش بیفته...اگه بچه مشکلی براش پیش بیاد؟؟؟

پدرام:خجالت بکش سامی...مهسا اونجاست یک دکتر باتجربه وماهره...اگه مشکل پیش بیاد خبر میده...نفوزبد نزن توکل کن به خدا...

همین موقع پری ومادرو مادربزرگش هم اومدن...داشتم از استرس پس میوفتادم...بلاخره مهسا از در بخش بیرون اومد...نفهمیدم چطورو با چه سرعتی خودمو

بهش رسوندم:حالش چطوره؟؟؟؟

مهسا با لبخند گفت:چه خبره آقای پدر...خوبن هم همسر گرامت هم کاکل زریت...مبارکه

پدر اولین کسی بود که منو در آؼوش کشیدو تبریک گفت وبعد از اون پدرام منو بؽل گرفت...پری ومادرومادربزرگش هم تبریک گفتن...تقریبا بیست دقیقه بعد


romangram.com | @romangram_com