#جنون_انتقام_پارت_179

نقش وبانمکی داره باچشمهای آهویی وابروی مشکی ولبهای کوچک وموهای مشکی پرکلاؼی فری که مدام ازکنارمقنعه اش بیرون میزنه...بارزترین نکته توی

چهرش سفیدی بیش ازحد پوستشه که با چشم وابرووموهای مشکیش ترکیب قشنگی بصورتش میده...درکناراینها لبخندروی لبشه که خواستنی ترش

میکنه....باکشیده شدن دستم از آنالیزچهرش دست برداشتم.

ؼزل:پاشوبریم بیرون هوا بخوریم....دودقیقه دیگه اینجاباشیم بانگاهت منو قورت میدی...خوبه پسر نیستی...اه اه اه...پاشو آرام چندشم شداز

نگاهت...پاشوببینم...

بلندشدم وباهم بیرون رفتیم با صمیمیت ؼزل من هم یخم باز شدو خیلی زود باهاش خودمونی شدم طوری که انگارسالهاست میشناسمش....ازاونجایی که هم

رشته بودیم وهمه واحدهامون عین هم وتوی یک کلاس بیشترباهم خو گرفتیم....کلاسهامون تموم شدوباهم ازدانشگاه بیرون اومدیم...نگاهی به ؼزل کردم

وپرسیدم:خوابگاهت کجاست....

ؼزل:خیلی دورنیست...با مترومیرم...توتبریز ماشین دارم اما پدرم نمیزاره بیارم اینجا...نمی دونم وسواسهای خاصی داره...میگه جاده برای دخترتنها خطرداره

وازاون خطرناک تررانندگی تو شهر ؼریبه که باخیابوناش آشنانیستی...

نگاهی به دوروبرم کردم وچشمم به آزرای مشکی آرش افتاد...لبخندی زدم وروبه ؼزل گفتم اگرامروز دعوتت کنم مسیری روبامن بیایی قبل میکنی..ؼزل:ماشین داری؟؟؟؟کو؟؟؟چی هست؟؟؟؟

-نه...برادرم میاددنبالم...من هنوزگواهی نامه نگرفتم...

ؼزل:نه...نه...مزاحم شما نمیشم خودم میرم...

_لوس نشو....مزاحم چیه ما دوستیم واگه تو هم همین احساس رو داری نباید بامن تعارؾ کنی چون دوستا اهل تعارؾ نیستن..

کمی فکرکردوگفت باشه امروزو بخاطردوست جدیدودوست داشتنیم میام وبعدلبخندزد...باهم به سمت ماشین آرش رفتیم...آرش بادیدن من از ماشین پیاده

شدوسلام کرد...

جوابش رو دادم وپرسیدم: پس سامیار کو؟؟؟قراربود خودش بیاد دنبالم؟؟


romangram.com | @romangram_com