#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_280
ملکه نارين به ثورت افتخاري با ورد با استفاده از کريستال شفاف جسد رو همونجوري به خاک سپرداينجوري هروقت نارين به ديدن مقبره ميرفت ميتونست صورت هرون رو ببينه و تصور کنه که خوابه.
مراسم تموم شد و به بالا برگشتيم.
کولمو برداشتمو از کوه زدم بيرون.کايرون با فرياد گفت:هي کجا؟
با اخم گقتم:پيش حداي مردگان اون منو بايد وارد دوزخ کنه ديگه صبرم سر اومده
با تندترين سرعت ممکن راه افتادم اما باز هم عين قبل همشون دنبالم رله افتادن که باعث شد لبخند بشينه رو لب هام.
6تا سنگ جواهري رو که ازجستجوهامون بدست اورده بوديم توي قاب هاشون گذاشتم و به گردن انداختم.
از نظر بقيه قبل از رفتن به دوزخ بهتره که اون دوتا سنگ رو گير بيارم.
اما من واقعا تحملم تموم شده با ياداوري لبخند عاشقانه ي هرون و نارين گيج و شوک زده حاضرم يه خنجرنقره ي گداخته رو راحت بکنم تو قلب برادر عزيزم.
در مورد روياهام واسه بقيه تعريف کردم و نظرشون اينه که قل سومم از دريچه ي چشم خودش سعي داشته که منو مطلع کنه اما من که علم غيب نداشتم که هر دفعه فکر ميکردم اون اينده خودمه.
بالاخره به اون در مخفي که بار قبل بنديک و راويار ازش وارد دنياي مرگ شده بودن رسيديم.
راويار خيلي راحت تخته سنگ ورودي رو از جا بلند کرد و به گوشه اي پرت کرد.
تونل سياه و تاريک با بوي گند پوسيدگي ومرگ جلوي روم بود
نفس عميقي کشيدمو هوايرتازه رو به خاطر سپردمو وارد تاريکي شدم.
الفينا حباب هاي روشنايي رو ساخت و تونل غرق نور شد.
مرده هاي سرگردان همه جاي تونل ايستاده بودن و بعضياشون واقعا بي حوصله بودن
خيلي هاشونم لباس هاي ژنده به تن داشتن و انگاري هر لحظه منتظر کور شدن بودن.با روشن شدن تونل و بعد از اون سالن سنگي پيش روم مرده ها بي علاقه نگاهي به ما انداختنو رو برگردوندن.
انتهاي سالن ختم به يه اسانسور نقره اي ميشد که يک نفر کنارش روي يه صندلي چرخدار پشت ميزي نشسته لودو خيلي ريلکس ناخن هاشو برق مينداخت.
بنديک ابرو بالا انداختو گفت:
نه بابا دنياي زيرين مدرنيته شده اين سالن دفعه پيش شبيه صحراي کالاهاري بود که اسانسور هم نبود تازه يه قايق بي ريخت و تق و لق بود.
راويار با انگشت اشاره اي به مرد شيک پوش پيش رومون کردو گفت:
romangram.com | @romangram_com