#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_279
که اين شوخي مزخرف رو تموم کنه.کل انرژيم از بدنم رفت و پهن زمين شدم به سيريکي که اسلحه ي ارو راه انداخته بود نگاه ميکردم و سعي ميکردم به خودم ياد اوري کنم که اينا همش واقعيته
هيچ کس نميتونست نارين رو از جسد جدا کنه تمام صورتش جاي خراش و ناخن بود و لباس عروسش تبديل به لباس عزا شده بود.
يه ملکه ي تنها با اين همه قبيله و بدتر از اون عشقي که پر کشيد و ناکام موند.
اشکامو پاک کردمو سينه خيز به سمتش رفتم اجازه نداد بلندش کنم با يه ورد بيهوشش کردم و بقيه بردنش به اتاقش
جسد رو هم با تشريفات کامل منتقل کردن يه اتاق هرون تا براي مراسم اماده بشه.
کوتوله ها شکست خورده و مغموم اشک ميريختن وروساي قبايل سر در گوش هم پچ پچ ميکردن.
اروم وارد جمع دوستام شدم و گفتم: اتفاقي که ازش ميترسيديم رخ داد.
الفينا:اون اون نميتونست قل سوم باشه مگه نه؟
منتظر بود همه بگن اين يه خوابه اما با تاسف سر تکون دادم و گفتم: متاسفانه خودش بود اون ديگه قل ما نيست يه قاتل کثيفه
کايرون مداخله کردوگفت:
شايد اون تحت طلسم فرمان بوده!!!
اين موضوع فعلا مهم نيست.اول حال نارين مهمه و بعد تثبيت حکومتش اون ريش سفيداي حيله گر تا الان هزارتا نقشه چيدن.
بقيه هم تاييد کردن و من به اتاقم رفتم.
زير اتاق هاي کوه بالا تراز غارهاي تاريک و مخوف وسط قبرستان سنگي ايستاده بوديم
جسد ارون روي سنگ مرمر قرار داشت و لباس رزم به تن داشت و شمشير جواهر نشانش بين دست هاش بود.
نارين بيهوش بود و توي مراسم نبود.سران قبايل به ترتيب ايستاده بودن و ملکه الف ها و بعدش ما و مردم.
دسته اي از کوتوله هاي شعرهاي باستانيشون رو در وصف مرگ خوندن و همه علامت حتي در مرگ پيروز باشي رو
لمس کردن.
romangram.com | @romangram_com