#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_252
گارژرون بت زباني اميخته از باستاني و ترکيب زبان اژدها ها شروع کرد به خوندن ورد
انگاربا خوندن ورد دستم به مورگان چسبيده بود خون بيشتري از شکاف ها بيرون زدن و خون راه خودشو با مهارت تا چشماي مورگان پيدا کرد.
قطره قطره وارد چشماش ميشد و من ميديدم که اون هم درد ميکشه و سوزشش بيشتر از حده کم کم داشتم بيهوش ميشدم که انگار ورد تموم شدو دستم جدا شد اما يه چيزي روي مچ دستم چسبيده بود.
گيج به بنديک تکيه دادم ونگاه به دستم کردم نواري از فلس هاي سياه و درخشان مورگان دور مچ دستم پيچيده شده بود و محل اتصالش دقيقا شاهرگم بود اين نوار فلسي تا ارنجم عين يه خط ادامه داشت
فلس ها باشکوه توي نور برق ميزدن و هنرنمايي ميکرد به پيشوني مورگان نگاه کردم و ديدم درست عين يه ستاره کوچک نشان روي پيشونيش حک شده
صدايي مغزمو پرکرد:بالاخره يکي شديم.
با لبخند با نداي دروني گفتم:فوق العادست يه حس خوب واي مورگان از اين لحظه به بهد نميتونم تنها جايي برم چون نيمي از روحم به تو هديه شده.
مردم جام دومشون رو خورده بودن و جشن اغاز شده بود همه با شگفتي به نشان روي دست چپم نگاه ميکردن که عين يه مار پيچيده ي سياه بود
بالاخره کلاغ سفيد رو ديدم روي شانه هاي ملکه ناديا نشسته بود و با صداي جيغ مانندش گفت:
اه دختر بانو خوشحالم که تو چيز پليدي رو به ارث نبردي.
با تعجب نگاهي بهش انداختمو گفتم:منظورت چي بود؟
انگار که حرف ممنوعي زده باشه جيغ بلندي کشيدو به آسمان پرواز کرد.
با بنديک به سمت جنگل رفتيم تا يکم قدم بزنيم که راويار عين بختک پريد وسط وگفت: بهتره منم بيام حوصلم سر رفته.
بي تفاوت شونه بالا انداختمو راهي جنگل شدم. بنديک تا وسطاي راه اومد که يه پيغام از مادرش دريافت کرد و برگشت
راويار بعد چند دقيقه گفت:
خب الان چه حسي داري؟
يه لخند خبيث زدمو گفتم:حس سبک بالي ميدوني انگاري مورگان نيمه گمشدم بود و من خبر نداشتم انگار الان که کنارم نيست تکه اي از وجودمو گم کردم.
زير چشمي نگاهش کردم که ديدم حسابي قرمز شده با عصبانيت گفت:جالبه خيلي جالبه
يه خنده ي سرمستانه کردم و گفتم:اره با مورگان نياز به هيچ کس ندارم.
يهو حس خفگي بهم دست داد و راه نفسم بسته شد راويار با تمام قوا گردنمو گرفته بود ومنو به تنه ي درخت ميخکوب کرد و دستشو محکمتر هي فشار ميدا با خشم گفت:
romangram.com | @romangram_com